[پرونده شماره ۴۰۲ - بایگانی راکد دایره جنایی / مدرک شماره ۰۳: کشفشده در آشپزخانه منزل متوفی]
خواننده محترم! دوست عزیز! این نامهای است که من، اسفندیار صراف، با عنوان شغلی نامعلوم، برای شخصی نامعلوم نوشتهام و از قضا به دست تو رسیده است. التماس میکنم نامه را تا آخر بخوان. این نامه محتوی مبحث مهمی است که به جان چندین و چند نفر بستگی دارد. شاید گمان کنی این هم حقه جدیدی است که برای اخاذی از تو به یک نحوی یا شاید هم درخواست کمک برای مثلاً فلان مریض باشد که وضع مالی خانوادهاش اسفبار است. اتفاقا، چنان که از نام خانوادگی من مشهود است، همه آباء و اجداد من تاجر و ملاک و صراف بودهاند[۱]. شاید هم با خودت بگویی «ای بابا! کدام شماره را باید به کدام شماره دیگر ارسال کنم تا در قرعهکشی ماهانه یک دستگاه رآکتور آب سنگین اراک برنده شوم؟»
اما من وقتی برای این خزعبلات ندارم. مطلبی که میخواهم در مورد آن با تو صحبت کنم خیلی ضروری است. اما توضیح دادن آن خیلی دشوار است. البته من پیشرفتهایی در خودم میبینم که شاید بهتر باشد الآن در موردش حرف نزنم. بهتر است اول تو را شیرفهم کنم که با خواندن این نامه مسئولیت خواهی داشت. مسئولیتی سنگین و لازمالاجرا. البته وقتی توضیحاتم در این نامه تمام شود، راه دیگری جز اقدام و عمل نخواهی دید، با این همه تأکید میکنم که تو مسئولی.
بدون اینکه بخواهم بحثی مفصل در مورد مسئولیتپذیری باز کنم، صرفاً ماجرایی را در مورد مسئولیتپذیری نقل میکنم. این ماجرا در سال ۱۳۶۵ رخ داد. دایی بنده که در شهر پریپیات در شمال اوکراین زندگی میکرد، یک کاری مربوط به فناوریهای هستهای شوروی سابق پیدا کرده بود. نیروگاهی که در آن کار میکرد هم نام جالبی داشت. گمانم نامش «چرم و بیل» بود؛ البته با توجه به الفاظی مثل «داس و چکش»، که من در کودکی زیاد از آنها میشنیدم، این اسم برای من تعجبی ندارد.
مادرم تعریف میکرد که برادرش در آن زمان، قصد انجام آزمایشی در آن نیروگاه را داشته که در صورت موفقیت ترفیع میگرفته. اما آزمایش شکست خورده و متأسفانه فاجعهای رخ داده که نهتنها جان انسانها و حیوانها و بسیاری چیزهای دیگر را گرفته است، بلکه دایی عزیزم ترفیع هم نگرفته و علاوه بر آن محکوم به سوءمدیریت و دچار سرطان هم شده. اگر دایی بنده اندکی مسئولیتپذیر بود و آن آزمایش را مثل آدم انجام میداد، ترفیع خود را میگرفت. شنیدهام که در دادگاهش علیه او ادعا شده که در حین انجام آزمایش به موال رفته بوده و ظاهرا نباید در طی آزمایشی هستهای به موال رفت.
اما فاجعهای که با بیمسئولیتی تو رقم خواهد خورد، علاوه بر این که ممکن است جان کسی را بگیرد، زندگی عده بیشماری را زندهزنده از بین میبرد. تنها اگر دیر بجنبیم. اما ابتدا باید به تو بگویم که مسئله چیست، انگار چیزی به مغزم نفوذ و بخشی از قشر خاکستری را که مسئول انجام چنین کاری است، غیرفعال کرده است. چیزی که مثل هالهای دور سرم میچرخد. از موی سرم نزدیکتر و شاید اصلاً روح دیگری است که میخواهد توی من بدمد. به خاطر همین است که نمیتوانم مسئلهای به این مهمی را به تو بگویم. شاید گمان کنی این که هی طفره میروم و حرفم را نمیزنم، عمدی است و تو را بیکار گیر آوردم، اما هرگز این طور نیست. بدبین نباش. این حرف را کسی به تو میزند که از بدبینی بسیار زیان برده است.
یکی از دفعاتی که خیلی از بدبینی زیان بردم، زمانی بود که خواهر پنجساله من، سه تا از بچههای همسنوسال خودش را در خانه ما جمع کرده بود تا با هم به تماشای سریالی در شبکه پارسیان بنشینند. من هم دلم خواست که برای ارضای کودک درونم، با آن بچهها برنامه کودک ببینم. ناگهان دیدم در سکانس اول این سریال سه مرد رواننژند به زنی حملهور شدند و صحنههای قبیحی رقم زدند و بدبینی من از همین جا شروع شد. چند دقیقهای گذشت و اوضاع بیریختتر شد و من برای جلوگیری از افتادن چشم بچهها به چیزی که گمان میکردم نباید هیچ کودکی آن را ببیند، گلدان بزرگی را به سمت تلویزیون پرت کردم. این کار باعث ترکیدن تلویزیون، کور شدن یکی از بچهها، مرگ خواهرم و رعب و وحشت خانوادهام شد. متأسفانه اعمال جنونآمیز من در هنگام بدبینی باعث شد آن سه کودک که یکی از آنها دیگر نمیدید، تا آخر عمر بسیار کوتاه خود[۲] از انواع و اقسام بیماریهای روانی و مشکلات خانوادگی و حتی زناشویی رنج ببرند.
آن شب خیلی عجیب و غریب بود. خواهرم را بدون اینکه حتی آن سه کودک بویی ببرند، در باغچه چال کردیم، وگرنه احتمالا در همان روزهای رهایی به زندان میرفتم و یا حتی شاید اگر پدرم رضایت نمیداد، اعدام میشدم. شاید خیلی خوششانس بودهام. شاید حالا دارم تاوان گسیختگی افسارم در آن روزها را میدهم. امکانهای بیشمار دیگر را هم که نمیشود منکر شد. بگذریم.
پدرم با نفوذی که در بعضی جاها دارد، چشم آن پسرک را به قول خودش «اوکی» کرد، ولی من با وجود گذشت سالها از آن اتفاق، هنوز هم عذاب وجدان دارم. ای کاش از دید آموزشی یا نقادانه به آن سریال نگاه میکردم. اگر خواهرم زنده بود، شاید امروز یکی از سیاستگذاران برجسته در زمینه جلوگیری از انحرافات اجتماعی متنوع و متعددی میشد که در آن سریال دیده بود.
تازه ای کاش میشد همه گفتنیها را گفت. بعضی وقتها آدم در لحظه یادش نمیآید که چه میخواهد بگوید. گاهی یادش میآید و خیلی هم خوب میداند که چه میخواهد بگوید، اما زبان قاصر است. شاید هم قاسر باشد. بیا اتاق قضاوت را بر عهده کسانی انتظار بگذاریم که در است نجوم تخصص گرد
پاورقی:
[۱] جا دارد اشاره کنم که من چیز زیادی از پدربزرگم و پدربزرگش و پدربزرگ او الی آخر، نمیدانم. اما همیشه در مهمانیهای خانوادگی و غیرخانوادگی، پدر و عموهایم، جهت فخرفروشی به خودشان و دیگران، داستانهایی را نقل کردهاند که ارزش گفتن دارد. یکی از رایجترین این خاطرهها این است که فلان جد من در بازار نیژنی نووگورود روسیه غرفه داشته و در آن جا تجارت میکرده.
[۲] ده، دوازده و سیزده سالگی.