[پرونده شماره ۴۰۲ - بایگانی راکد دایره جنایی / مدرک شماره ۰۴: کشفشده در آشپزخانه منزل متوفی]
فردی کمابیش زنده به نام اسفندیار صراف در حال نوشتن این نامه است تا مگر آن را به دست شخصی ناشناس برساند[۱]. فرقی نمیکند چه کسی؟ صرفاً کسی باید این نامه را تا آخر بخواند و سپس یا خود او مسئولیت نجات بشریت را بر عهده بگیرد یا به عدهای دیگر بگوید که زحمت نجات بشر را متقبل شوند. خواننده این نامه نباید منتظر لفاظی و چربزبانی و مسخرهبازی باشد. چرا که هدف من این نیست و عرضهاش را هم ندارم. راستش را بخواهید تاکنون هم نوشتن این نامه مدت مدیدی است که وقت من را گرفته و به سرانجام رساندن آن تمام فکر و ذکرم شده. چه برسد به این که بخواهم وقتی برای زیبا کردن متن و آرایه ادبی و براعت استهلال و سجع و لف و نشر و جناس و این جور چیزها هم در نظر بگیرم. تا به حال چند باری سعی کرده بودم که نامه بنویسم ولی هر بار شکست خوردم. سعی کردم یاد بگیرم که چگونه باید نوشت. اما دریغ از سر سوزنی پیشرفت.
دیگر امیدی برای به اتمام رساندن این نامه برایم باقی نمانده. آدم گاهی احساس میکند که نباید قدم در راهی بگذارد که چیزی از آن نمیداند. اگر شما هم نامههای بسیاری مینوشتید و همه مزخرف، پوچ و حشو از آب درمیآمدند و از همه دری به جز حرف اصلی شما سخنی میراندند، کسی آن نامهها را نمیخواند. در مورد کاری شبیه ژاژ خاییدن، خانه بر آب ساختن، دم موش چال کردن یا آب در هاون کوبیدن حرف میزنم. پس از این حرف، اگر اینجا متکلم وحده نبودم، قطعاً میشنیدید که کسی میگوید «این که چیزی نیست، نیوتون هزار بار تلاش کرد تا توانست لامپ را اختراع کند»، و یا میشنیدید «من خودم برای اره به دم فیل گذاشتن هزار بار تلاش کردهام». توصیه من به تو ای خواننده عزیز! این است که در چنین مواقعی به شخصی که این حرفها را میزند بگویی «رفیق خسته نباشی. تو خیلی کارت درست است، اما سعی نکن با حرفهایت به من انگیزه بدهی. چرا که نهتنها با شنیدن حرفهایت انگیزه نمیگیرم، بلکه با خودم میگویم وقتی آدم ریقویی مثل تو برای رسیدن به هدفش هزار بار تلاش میکند، پس حتماً نیازی نیست من آنقدر تلاش کنم». خلاصه یادت نرود که همه اینها را مو به مو بگویی. شاید لازم باشد چندین و چند بار تلاش کنی که بتوانی عین متن مذکور را بازخوانی کنی، اما به تلاشش میارزد. خود بنده، زمانی برای اینکه بتوانم شعری را به زبان ایتالیایی بخوانم (که مطلقاً چیزی از قواعدش نمیدانم)، هزاران بار تلاش کردهام.
از اینها که بگذریم، به مسئله اساسی این نامه میرسیم. همان مسئلهای که اگر به آن درست دقت نشود، زندگی بشر را نابود خواهد کرد و به فاجعهای زیستمحیطی بدل خواهد شد. آخر خودت که میدانی! اگر بشری وجود نداشت، فاتحه زیستمحیط خوانده بود. برعکس باور عمومی، تمام گونههای ساکن در این کره آبی سعی دارند بر طبیعت چیره شوند، مگر انسان و اگر فرض کنیم این موجود نازنین منقرض گردد، آنگاه چه بر سر مادرمان، زمین خواهد آمد. جا دارد موضع خودم را کاملاً مشخص کنم و بگویم که این حرفها را برای خوشآیند حامیان حقوق زمین نمیزنم. در واقع آدم اگر نتواند حرف دلش را بزند چندان فرقی نمیکند که چه میگوید. تازه این هنوز خوب است. وقتی احساسات آدم قر و قاطی میشود، دیگر اصلاً نمیخواهد حرف بزند، فقط میخواهد عمل کند.
من هر گاه در زندگی احساساتم قر و قاطی شدهاند، دست به عمل زدهام. فیالمثل، یک بار پسرکی در مدرسه تنش میخارید. ملخ بیچارهای را در دست گرفته بود و آن را به یقه دیگر بچهها میانداخت. خواست آن ملخ بختبرگشته را توی یقه من هم بیندازد. به سمت من آمد. اول به او هشدار دادم که برایش گران تمام خواهد شد، اما او گفت: «دیشب فیلم دیدی؟» سپس نزدیکتر آمد و یکباره احساسات ترس و غم و خشم بر من چیره شد. پسرک را در حیاط مدرسه هل دادم. درست همانگونه که میخواستم آسیب دید. سرش محکم به سنگ باغچه خورد و شروع به خونریزی کرد. داشتم از دیدن این صحنه لذت میبردم که دیدم یکّهبزن مدرسه که جثهای بزرگ داشت دارد به سمت من میدود. لحظهای گمان کردم که الان محکم بغلم میکند و میگوید: «پسر! حتی من هم جرات همچین کاری را نداشتم. نفست چاق!»
در همین خیالات بودم که صدایی گفت: «این برادرشه».
دیگر برای فرار خیلی دیر شده بود، اما آن کلهپوک سرعت خودش را کم نکرد؛ چرا که میخواست با شانه خود به بدن من بکوبد، من هم با یک بدل دیدنی مهارش کردم. لحظهای خودم را در لباس گاوچرانهای اسپانیایی تصور کردم. چون آن غولبچه به زمین نخورد تا اصطلاحا «ناک اوت» شود. در نتیجه به دویدن ادامه داد و به هر ترتیب دستش به گریبان من رسید. تا میخوردم، زد و دریغ نکرد. البته دردهایی که آن زمان کشیدم را به کلی فراموش کردهام.
چند روز بعد، مادر فرد مصدوم به مدرسه آمد و من را فراخواندند که حسابم را روشن کنند. از مادر و مدیر و ناظم، نصیحت و از من اظهار ندامت. در بین حرفهای این مادر خبری به گوشم رسید که دلم را حسابی خنک کرد: پسرک حافظهاش را از دست داده بود. گرچه آن زمان عقلم به این چیزها قد نمیداد، اما امروز مطمئنم که آن مادر بهای درست تربیت نکردن فرزندش را داده است. من انسانم و رفتار من در چنین لحظهای غریزی است. با این حال او میتوانست جوری تربیت شود که ملخ در یقه این و آن نندازد.
در هر صورت بهتر است من از مادر بودن حرفی نزنم. بههرحال سختیهای خاص خودش را دارد. در ضمن اگر مادران نسل من مادری کردن بلد نبودند (آن طور که معمولاً آدمها همه در نوجوانی چنین عقایدی دارند)، پس تکلیف تو از آن مادران حرف نسل کنونی نزن مادران مقاومت ما در از مادرانشان هم خواهند میآموختند شکست که بچه کنند، اما دیگر وقت مادری بازگشت از مادرش نمیآموزد. بر بچه گرد دیم بگذار گفتم بگویم بازآی
پاورقی:
[۱] خانواده من جد اندر جد پولدار بودهاند.