صدرا رضاییSADRA REZAEI
نامه‌ها / پروندهٔ ۴۰۲

مدرک شماره ۰۲: قهوه ترک، آبگرمکن و دادگاه نورنبرگ

نوشتهٔ صدرا رضایی

اندازهٔ متن

[پرونده شماره ۴۰۲ - بایگانی راکد دایره جنایی / مدرک شماره ۰۲: کشف‌شده در آشپزخانه منزل متوفی]

۱:۰۹ بامداد. امروز سی و یکم تیر است. من اسفندیار هستم. نام خانوادگی من صراف است. من چیز زیادی از شغل صرافی نمی‌دانم و هرگز برایم مهم نبوده، اما اجدادم حاجی بازاری و صراف و از این جور چیزها بوده‌اند. من قصد دارم نامه‌ای برای خواننده‌ای ناشناس بنویسم و به هر لطایف‌الحیل یا تدبیری که شده آن را به دستش برسانم. اگر شما آن خواننده ناشناس هستید، خوب دقت کنید. می‌خواهم در مورد چیز مهمی حرف بزنم که اگر دیر بجنبیم دامن عده زیادتری را می‌گیرد؛ به خصوص دامن زنان و هم‌جنس‌گرایان را می‌گیرد و این در نوع خود فاجعه است. چرا که بار دیگر حامیان زنان و هم‌جنس‌گرایان کاسه داغ‌تر از آش می‌شوند و بستر را برای گرفتن ماهی از آب گل‌آلود مناسب می‌بینند. با حلوا حلوا کردن هم که دهان کسی شیرین نشده و موش تو سوراخ نمی‌رفت، جارو به دمش بست. هیچ از خدا بی‌خبری هم پیدا نمی‌شود تا بگوید این همه انسان در طول روز می‌میرند، این هم رویش. پس سریع‌تر به سراغ اصل مطلب که دیگر دارد حالم از آن به هم می‌خورد (در این‌جا واژه «اصل مطلب» منظورم بود)، می‌روم.

اما خواننده عزیز این نامه، بگذار تا تنور داغ است، نان را بچسبانم و حالا که سر صحبت باز شده و هنوز هم یادم نرفته که چه می‌خواهم بگویم، از آن زن میان‌سال بخت‌برگشته حرف بزنم که روزی در منزلش تنها بود و تصمیم گرفت که آبگرمکن خاموش را روشن کند و آبگرمکن منفجر شد و نیمی از گلیم پهن‌شده کف آشپزخانه و تمام بدن او سوخت. شاید می‌شد تمام گلیم پهن‌شده کف آشپزخانه و نیمی از بدن او بسوزد. به هر حال خواست او این نبوده که کوچک‌ترین قسمتی از بدنش هم بسوزد. روحش در خنکای بهشت خرامان.

من از همه زندگی‌اش مطلع نیستم، گرچه می‌دانم که این زن سه دختر داشت و همسری که اصلاً معلوم نبود کیست. شاید یکی از این دخترها، دختر او نبوده باشند ولی آن دختری که می‌خواهم از او برایت بگویم، بی‌گمان دختر خودش بود. این دختر همسری داشت که سعادت آشنایی با او، هرگز نصیب من نشده است. این آقا برای اینکه بتواند طلب خود را از بدهکارش بگیرد، یک روز ظهر فرزند شخص بدهکار را از جلوی مدرسه به خانه خودش می‌آورد و به بدهکار می‌گوید: «هر وقت که پولم را آوردی بیا و فرزندت را بگیر»؛ کاری که در بیشتر جاهای دنیا به آن گروگان‌گیری می‌گویند.

باز هم از هسته بحث که این واژه جایگزینی برای اصل مطلب است، دور شدم. دوست من! خواهش می‌کنم فکر نکن که قصد داستان‌سرایی دارم و برای مردم‌آزاری نامه می‌نویسم. من اصلاً داستان نوشتن بلد نیستم. راهی برایم باقی نمانده. دلم برای روزهایی که راه‌های زیادی پیش پایم قرار داشت و می‌توانستم از میان آن‌ها دست به انتخاب بزنم تنگ شده. روزگاری بود که می‌توانستم از میان قهوه ترک، اسپرسو، فرانسه، آمریکانو و کاپوچینو انتخاب کنم. اما این روزها تنها می‌توانم چای بنوشم. چرا که باید پول‌های مادرم را در جای درستی خرج کنم. فراموش نکن که بادآورده را باد می‌برد، اما من تا جایی که بشود، مثل زالویی از دارایی‌های خانواده‌ام[۱] تغذیه و مثل هیدروفلوئوریک اسید، آمالشان را نابود خواهم کرد. آری ننگ بر من. ولی این کار را خواهم کرد.

آه!

باز هم آه!

جا دارد یک بار دیگر هم آه بکشم. با این وجود نکته‌ای را نباید فراموش کرد. همه نازی‌ها در دادگاه نورنبرگ اعدام نشدند. در آن دادگاه تشخیص داده شد که عده‌ای مجبور به اطاعت از فرماندهان خود بوده‌اند و سزاوار اعدام نیستند. پس آن‌ها را مورد شفقت قرار داده و به حبس ابد محکوم یا تبرئه کردند. کسی هم نپرسید تکلیف آن‌هایی که بعد از انداختن بمب در هیروشیما جشن گرفتند و کیکی به شکل ابر بمب اتم بریدند چه می‌شود. همه در کمال صلح و دوستی بخشیدند و فراموش کردند. گاهی از خودم می‌پرسم آیا می‌شود من هم از این شانس‌ها بیاورم؟

چرا مهر از دهانم برداشته نمی‌شود تا بتوانم راحت حرفم را بزنم؟ وقت تنگ است. تو فرض کن اژدهایی در این حوالی قیلوله می‌کند و هر لحظه ممکن است بیدار شود. به سرش بزند و کل شهر را به آتش بکشد. من دیگر هر اتفاقی بیفتد حرفم را می‌زنم. دوست مخاطب من! از تو سوالی می‌پرسم: آیا تا به حال آزادی کسی را از او سلب کرده‌ای؟ برای مثال پیش آمده که از کسی دزدی کنی و حق طبیعی‌اش، یعنی مالکیت خصوصی را از او بگیری؟ یا این که در دعوایی اجازه ندهی که طرف مقابلت با مشت به دندان‌های زرد و کثیفت ضربه بزند و تو آزادی او از انجام چنین کاری را سلب کنی؟

آن زمانی که من جوان‌تر بودم، با خودم عهد بستم که هرگز آزادی کسی را سلب نکنم. رفته‌رفته به این نتیجه رسیدم که آدم‌ها دائما دارند آزادی یکدیگر را در قالب‌ها و به صورت‌های مختلف از هم می‌گیرند. انگار همه میل به آزادی بی‌حد و حصر دارند و تنها در صورتی آزادی انسان سلب نمی‌شود که خود او از آن پاسداری کند. این نظرات شتابزده من، عواقب دهشتناکی خواهند داشت، اگر جدی گرفته شوند. در این صورت، با فرض این که تو در مغازه سوپرمارکت کار می‌کنی، اگر یکی از مشتریانت تصمیم به آتش زدن مغازه گرفت و تو نتوانستی جلوی او را بگیری و مغازه تا ته سوخت، تقصیر خود تو است. آخر چرا نتوانستی برگرد جلوی شخصی توی اتاق را بگیری که تا تکلیفت قصد داشت مغازه تو را روشن بسوز

پاورقی:

[۱] اجداد من صراف و بازاری بودند. گرچه من از شجره‌نامه خود چیز زیادی نمی‌دانم، اما چیزهایی می‌دانم که شاید ارزش گفتن داشته باشد. این چیزها را پدر و عموهایم، برای فخرفروشی به بقیه در مهمانی‌های مسخره و مجلل‌شان می‌گفتند. آن هم نه ده بار و نه صدبار، بلکه خیلی بیشتر از ده بار و صد بار. حاجی رستم صراف‌باشی، که نمی‌دانم کدام یک از اجداد بازاری ما است، نقل هر مجلسی بود. او اولین کسی است که در بازار نیژنی نووگورود روسیه غرفه داشته و خلاصه تجارت می‌کرده. به همین دلایل در مسلک پدر و عموهایم و الباقی این قوم، ازدواج با زن بااصالت و البته متمول واجب است. اما راستش را بخواهید من اگر حق انتخاب داشتم، چنین سبکی از زندگی را برنمی‌گزیدم. تا وقتی حق انتخاب داشتم نیز چنین کاری نکردم؛ حالا هم که به کلی اختیار از کف داده‌ام آن را انتخاب نکرده‌ام. حتی اگر روزی مجبور به این کار بشوم، دیگر فایده‌ای ندارد.