صدرا رضاییSADRA REZAEI
نامه‌ها / پروندهٔ ۴۰۲

مدرک شماره ۰۱: تقویم فیبوناچی و ماده سیاه

نوشتهٔ صدرا رضایی

اندازهٔ متن

[پرونده شماره ۴۰۲ - بایگانی راکد دایره جنایی / مدرک شماره ۰۱: کشف‌شده در آشپزخانه منزل متوفی]

من اسفندیار صراف هستم که اکنون نوشتن این نامه را شروع کردم و باید هر چه سریع‌تر آن را بنویسم و امیدوار باشم خواننده‌ای سریع‌تر آن را بخواند. بگذارید اول متذکر شوم که صراف نام خانوادگی من است و نه عنوان شغلم. چون من صرافی یا هر کار دیگری را اصلاً بلد نیستم. در واقع من اصلاً شغلی ندارم که بخواهد عنوانی داشته باشد و حال من با این عنوان خودم را معرفی کنم. پدربزرگم صراف بوده، یا شاید هم پدر او یا پدر پدرش. خلاصه اهمیتی ندارد. باید این نامه را سریع‌تر بنویسم. چون الان ساعت پنجاه و هشت دقیقه بامداد است و موقعیت بحرانی است. معلوم نیست اثرشان را از دست بدهند و اصلاً گیریم که از دست ندهند؛ من تا کی می‌توانم اثر داشته باشم، بیدار بمانم و نامه را بنویسم. حتی معلوم نیست که آیا صدای این ماشین تایپ که در این آشپزخانه خالی اکو هم می‌شود (یا برای اینکه به فرهنگستان‌های زبان و ادبیات فارسی بر نخورد، پژواک این ماشین تایپ در آشپزخانه می‌پیچد)، اثر آن‌ها را از بین می‌برد یا نه. اصلاً به دنبال مقدمه‌چینی نخواهم بود. قبلاً گفتم که موقعیت بحرانی است و من وقت زیادی ندارم. یک راست سر اصل مطلب می‌روم و می‌گویم چه کاری می‌خواهم انجام دهم. البته کاری نیست که بخواهم انجام دهم. چرا که فایده‌ای هم ندارد و باز همان‌طور که قبل‌تر گفتم، کاری برای انجام دادن بلد نیستم.

البته فکر نکنید که هیچ کاری بلد نیستم. گاهی اوقات مجبور شده‌ام کارهایی یاد بگیرم. مثلاً در دوازده سالگی مجبور شدم رانندگی یاد بگیرم. همان روزی که به خانم شیروانی، راننده سرویس مدرسه قول دادم که در ماشینش بمانم و از جایم تکان نخورم و دهنم را ببندم تا مثل هر روز آن ماده سیاه را از آن مرد زرد بگیرد. آن روز برای دیدن سومین فیلم سینمایی هری پاتر که قرار بود ساعت دو بعد از ظهر از شبکه یک پخش شود، عجله داشتم. دقیقاً همان روز بود که تصمیم گرفتم رانندگی یاد بگیرم. اول می‌ترسیدم، اولین تلاش هم ناموفق بود. گرچه به تماشای فیلم نرسیدم، اما بعد از آن دیگر ترسی از رانندگی نداشتم. اتفاق خاصی هم نیفتاد. دیده بودم که پدرم اول اهرم بین دو صندلی جلوی ماشین را به پایین هل می‌دهد. این کار را کردم و برو که رفتیم...! کمتر از پنجاه متر جلوتر به عقب یک پیکان سپر جوشن کوبیدم و فهمیدم که دو تکه فلز به هم اصابت کردند. سریع به صندلی عقب رفتم و وقتی آن زن عبوس سر رسید، شاکی شدم که چرا ترمز دستی را نکشیده، آن هم در سرپایینی. این افاقه نکرد. خانم شیروانی می‌خواست والدین من را خبر کند و به آن‌ها شکایت ببرد. من هم برگ برنده خود را رو کردم و شر آن عفریته را کندم (منظورم همان ماده سیاه و مرد زرد است).

امروز که به این قضیه فکر می‌کنم، گمان می‌برم که خانم شیروانی برای پول پدرم[۱] دندان تیز کرده بود. ماشین او یک تویوتای قهوه‌ای رنگ بود و در آن اتفاق، هیچ خسارتی به هیچ یک از طرفین وارد نشد. چرا که آن‌قدر شتاب کم بود که من آرام آرام تا بیست و دو شمردم و بعد تق. اولین تجربه با همه قیل و قالش به خیر گذشت. کم‌کم رانندگی یاد گرفتم و توانستم هروقت عجله دارم، به هر شکلی خودم را به مقصد برسانم. اما آن روزها کم پیش می‌آمد که مجبور به انجام کاری بشوم.

خواننده بزرگوار این نامه، الان دیگر به سر اصل مطلب می‌روم و این‌قدر سرت را درد نمی‌آورم. مگر تو چه گناهی کرده‌ای که باید از حرف و حدیث‌های زندگی من مطلع باشی؟ از تو عذرخواهم و قول می‌دهم دیگر حاشیه نروم. می‌دانی معذرت‌خواهی یعنی چه؟ معمولاً کسی عذر می‌خواهد که به گمان خودش یا دیگران کار اشتباه یا خلاف عرف یا هنجارشکنی و امثالهم کرده باشد. وقتی او عذر می‌خواهد یعنی از تو طلب بخشش می‌کند و قول می‌دهد که دیگر این کار را انجام ندهد. دقیقاً شبیه کاری که من کردم. تنها نکته‌ای که باقی می‌ماند این است که کار اشتباه و خلاف عرف و هنجارشکنی و غیره و ذلک چیست. بیا اصلاً حرف را کش ندهیم.

از تو می‌خواهم خوب دقت کنی. امروز ۲۳ تیر است. کاش می‌توانستم با اصطلاحات تقویمی که چند سال پیش اختراع کردم به تو بگویم که امروز چندم است. اما از آن‌جا که لازم است ابتدا زمان را بر حسب آن تقویم تعریف کرد و من هنوز موفق به این کار نشدم، ناچار به تقویم جلالی اکتفا می‌کنم. ماجرای آن تقویم خیلی شنیدنی است. از یک شب‌زنده‌داری در زمان مجردی شروع شد و در همان شب هم تمام شد. البته من هنوز هم مجردم، ولی آن تقویم! آن تقویم! آن تقویم!

شاهکار است. تقویمی که روزها در ماه‌های آن بر اساس دنباله فیبوناچی افزایش پیدا می‌کنند. آن‌قدر هم دقیق است که تقریباً هر ۱۰۰۰۰ سال یک‌بار، سال کبیسه می‌شود. ماه اول ۱.۲۲ روز به طول می‌انجامد و ماه یازدهم و آخر ۲۹۵.۳۲ روز. فقط یک مشکل کوچک وجود دارد و آن هم همان‌طور که گفتم تعریف زمان برحسب آن تقویم است.

خب برگردیم سر اصل مطلب. بامداد ۲۳ تیر. وسط تابستان که امسال گرم‌تر هم شده این نامه را برای خواننده‌ای که او را نمی‌شناسم، می‌نویسم. خواننده‌ای که شاید جان یک نفر یا حتی بیشتر به او بستگی دارد. چون شرایط دیگر بحرانی است. هوا به شدت، همان‌طور که گفتم، گرم شده، کنترل همه چیز از دست در رفته و آدم نمی‌داند چه باید بکند. آدم حتی نمی‌داند برای چه باید نامه بنویسد و نمی‌داند برای کی؟ این‌ها را هم بداند فرقی نمی‌کند. بعضی چیزها را مشکل با زبان می‌توان گفت؛ نمی‌هلند. اما من راهی جز این ندارم. پس همه تلاشم را می‌کنم. شاید مجبور باشم برای گفتن این مطلب بیشتر روزنامه بخوانم. شاید هم به جای این کار بهتر باشد دستم را روزی سه بار با سیگار بسوزانم، این گونه می‌توانم دایره لغاتم را گسترش دهم و یاد بگیرم که این موضوع مهم را بنویسم. مجبورم روزنامه‌هایی که این روزها پرکارتر شده‌اند را بیشتر و با دقت بخوانم، هرچند بعضی از خبرهایشان برای من تکراری است و نمی‌خواهم چیز بیشتری در موردشان بشنوم. با اینکه من چندان نمی‌توانم از خانه بیرون بروم، اما روزنامه تنها راه ارتباط یک‌طرفه من با جهان بیرون است. ارتباط دوطرفه من شکل دیگری دارد. بیا برای باز کردن بحث، از انواع ارتباط دوطرفه برای تو بگویم. ارتباط دوطرفه یا بین دو انسان برقرار می‌شود یا بین انسان و چیزهای دیگر. شاید انواع دیگری هم از رابطه دوطرفه وجود داشته باشند، اما برای ما همین کافی است. من همیشه گفته‌ام که حتی در علوم انسانی هم لازم نیست دسته‌بندی‌ها همه موردها را در بر بگیرد و هرکس که خواست تحقیق کند و نظری دهد باز این کار را از سر بگیرد.

اما ارتباط دوطرفه من. ارتباط دوطرفه من در حال حاضر یا ارتباط دوطرفه من در گذشته یا آینده که در آن می‌آیند و غلط اضافه کرده‌ام که دوست عزیز حیف از سر نان می‌گیرم برو در این اتاقت تا نامه اثر

پاورقی:

[۱] همان‌طور که قبلاً گفتم اجداد من صراف و بازاری و فلان بودند. گرچه من خیلی از رگ و ریشه خودم مطلع نیستم، اما چیزهایی می‌دانم که شاید ارزش گفتن داشته باشد. این چیزها را پدرها و عموهایم، برای فخرفروشی به بقیه در مهمانی‌های خزعبل و مجلل‌شان می‌گفتند. آن هم نه ده بار و نه صدبار، بلکه خیلی بیشتر از ده بار و صد بار. مثلاً می‌گفتند که حاجی رستم صراف‌باشی، که نمی‌دانم کدام یک از اجداد بازاری ما است، اولین کسی است که در بازار نیژنی نووگورود روسیه غرفه داشته و خلاصه تجارت می‌کرده. خوشا به حالش.