بخش نخست
دورههای تألیفی ــ تعمیمدهی (۱) و واقعیتیابی ــ تحلیلی (۲) در تاریخ علم و فلسفه بهتناوب جای یکدیگر را میگیرند. در پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم جامعهشناسی عمدتا در حال تألیف و تعمیمدهی بود، در حالی که جامعهشناسی چهل یا پنجاه سال گذشته عمدتاً تحلیلی و واقعیتیاب شده است. تکنیکهای پژوهش، مسائل عینیِ محدود و نظریهپردازی تحلیلی بر جامعهشناسی مسلط شدهاند. جامعهشناسی اخیر، با جدا شدن از واقعیت تجربی، نه نظریه بزرگی ساخته و نه واحد تجربی بزرگی کشف کرده است. عمدتاً، نظریات و تحقیقات این دوره از جامعهشناسی تکرار، تنوع، پالایش و تأیید نظریهها و روشهای ساخته شده در دوره ماقبل را نشان میدهد. جامعهشناسی اخیر از طریق تحقیق تجربی، دانش کاملتری از اندکی نقاط و ابعاد کلی واقعیت فرهنگی و اجتماعی عظیم، کلی و چندبعدی به ما عرضه کرده، اما دانش ما را، به طور قابل ملاحظهای، در مورد واقعیت «ابَرارگانیک» افزایش نداده است. اگر جامعهشناسی میخواهد به عنوان علمی پایهای برای مطالعه پدیدههای فرهنگی و اجتماعی رشد کند، میبایست به مرحله تألیف و تعمیمدهی دیگری وارد شود. نشانههای تجربی نشان میدهد که به دلایلی، این گذار هماکنون شروع شده است. به طور منطقی و با تصریح شرایطی خاص، میتوانیم انتظار یک جامعهشناسی تألیفی را داشته باشیم که همه بخشهای نظریههای تحلیلی موجود را به صورت منطقی و تجربی، در یک نظام معتبر و غنی متحد کند و همه واحدهای خرد و میاندامنه جامعهشناسی امروز را همبسته سازد.
شاخصه مقدماتی جامعهشناسی امروز
اسپنسر، تارد، برنارد، وایتهد، بر و جوئل به جایگزینی تکرارشونده دورههای تألیف ــ تعمیمدهی و تحلیلی ــ واقعیتیابانه در تاریخ علم و فلسفه اشاره کردهاند. در قالب این نظریه، جامعهشناسی عمومی در ۴۵ سال گذشته و یا به عبارتی از ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۵ بیشتر تحلیلی و واقعیتیابانه بوده است تا جامعهشناسی دوره ماقبل (۱۸۷۵ ــ ۱۹۲۰). در مقایسه با جامعهشناسی دوره اخیر، جامعهشناسی عمومی در پایان قرن نوزدهم و در آغاز قرن بیستم، بیشتر سازنده نظریات اجتماعی وسیع، کشف یکنواختیها و گرایشات پهندامنه و ساختن نظامهای عظیم جامعهشناسی بود. این دوره با نمونههایی از نظامهای اسپنسر، مارکس، دورکیم، تارد، وبر، شلر، زیمل، اشپلنگر، تونیس، وارد، سامنر، پارتو، رز و دیگران، جامعهشناسی را به عنوان علمی تعمیمده مشخص و عرضه کرد و به صورت برجسته، ماهیت ضروری آن، موضوع اصلی آن، وظایف و روشهایش را ترسیم نمود. نظریههای تألیفی آنان هنوز هم چارچوب پایهای و نظامهای منبع برای جامعهشناسی امروز است.
آسیبشناسی (۳) جامعهشناسی کنونی به عنوان یک جامعهشناسی تحلیلی، جزء به جزء و واقعیتیابانه، از چند مشخصه اصلی آن به دست آمده است.
۱- در مقایسه با تحقیقات انجام شده در دوره ماقبل، تحقیق جامعهشناختی اخیر، بیشتر بر محور تکنیکهای تحقیق دور میزند و کمتر به دنبال کشف و تنظیم نظریههای پهندامنه و اساسی است که به مسائل اساسی فرهنگی و اجتماعی میپردازند.
۲- بدنه تحقیق جامعهشناختی اخیر، به صورت عمده با مسائل نسبتا خاص جامعهشناختی خرد مربوط است و تنها بخش اندکی از آن، مسائل بنیادی جامعهشناسی کلان از واقعیتهای فرهنگی و اجتماعی مانند «شهرنشینی»، «نظامهای فرهنگی یا ابرنظام ها» یا «جوامع جهانی» و نظامهای اجتماعی تاریخی را مورد بررسی قرار میدهد. این اشتغال به پدیدههای عینی و تنگدامنه، منجر به این شد که بسیاری از جامعهشناسان ذهنیتی منفی نسبت به تحقیقات پهندامنه مربوط به اشکال و فرایندهای بنیادین فرهنگی و اجتماعی، نسبت به «نظامهای بزرگ جامعهشناسی» و نسبت به تحلیلهای فلسفی پیرامون پیشفرضها و فرضهای تحقیق تجربی پیدا کنند.
۳- عمدتاً، بدنه اصلی تحقیق کنونی، پالایش و تأیید نظریهها و روشهای ساخته شده توسط جامعهشناسان دوره قبلی را نشان میدهد که با مکتبهای مکانیستی شروع میشوند و با مکاتب جامعهشناختی به پایان میرسند. تقریبا همه پالایشهای فنی، تنظیمهای مجدد نظریهها و واحدها به جنبههای ثانویه مربوط است. مقدار اندکی از این بهسازیها نشان دهنده هر چیز انقلابی و یا به طور بنیادی جدید است. آنها برای ما نمونههای آماری بیشتر و مجموعههایی از وقایع تدارک میبینند؛ آنها برخی پالایشها را در تکنیکهای تحقیق درباره مصاحبه و پرسش، نمونهیابی آماری، پردازش اطلاعات و تحلیل محتوا، جزئیاتی در گروهسنجی، روانسنجی، نمایش ساده اعداد و ارقام، پویایی گروهی، تحقیق عملیاتی، تصویری، سیبرنتیک، معنایی، تجربی، ساختاری-کارکردی و تحلیلی ارائه میکنند؛ آنها ما را به شماری فرمول از یکپارچگیها و فهرستها و آزمونها مجهز میکنند که به گفته بعضی بسیار دقیقتر از گذشته اند؛ و هر از چند گاهی آنها نوعی بهبود یافتهتر از نظریه اجتماعی پیشین ارائه میکنند. اما هنگامی که این پالایشها، بهبودها و بازتنظیمها در پرتوی جریان قبلی ملاحظه گردند، در بهترین حالت تنها به عنوان بهبود جزئیات در نظر گرفته میشوند و گاهی اوقات نیز اصلا بهبودی دیده نمیشود. با وجود مقدار زیاد تحقیقات جامعهشناختی انجام شده در این دوره، به استثنای چند مورد، آنها تحقیقاتی بیروح، تقلیدی، و «اسکندری»(۴) بودند تا یک دوره خلاقانه واقعی. نه افلاطونها و ارسطوها و نه نیوتونها و گالیلههای جامعهشناسی در این دوره ظهور کردند و نه حتی بسیاری از پرچمداران پرظرفیت و جامعهشناسان برجسته اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم؛ مانند اسپنسر، تارد، دورکیم، وبر، پارتو، شلر، اشپلنگر، وارد، سامر، دابلیو. آی. تامس، و … . این دوره در تأکید بر پدیدههای اجتماعی «منفی» مثل جرم، جنون (۵)، کشمکشها و اشکال دیگر آسیبشناسی فرهنگی و اجتماعی، تقلیدی باقی ماند و به سراغ تأکید بر پدیدههای مثبت مانند خوشطبعی، نوعدوستی و خلاقیت نرفت.
۴- تحقیق اجتماعی بهطور فزایندهای شکل تحقیق جمعی را مفروض میدارد. به یاری لشکر بزرگ پژوهشگرانِ پروژههای جمعی و «بیل مکانیکی» گروههای پژوهش، انبوهی از واقعیتها از زیر خاک بیرون آمده است. در این توده وقایع، برخی دانههای طلایی یافت شدهاند؛ اما این حفاری تنها توانسته است که به قطعات کوچکی از طلا دست یابد و به رگههای غنی دانش جامعهشناختی جدید بر نخورده است. این قطعات کوچک، همانند کشفیاتی هستند که «کاوشگران فردی» در جامعهشناسی و دیگر رشتهها به دست آوردهاند.
۵- با وجود اشتغال به مسائل، تکنیکهای تحقیق و واقعیتیابی تنگدامنه، جامعهشناسان اخیر تمایلی قوی به تنظیم نظریههای تحلیلی ناهمگون و ساختن «طرحهای مفهومی» تعمیم یافته و مدلهایی از پدیدههای فرهنگی و اجتماعی را نشان میدهند که ادعا میشود در همه نظامهای اجتماعی، گروهها و فرهنگها یا دستکم در بسیاری از آنها قابلاجراست (نظریات میاندامنه). این فعالیت چنان رواج یافته که یکی از همکاران ما بهکنایه گفت: «نگاه کنید! دارم نظریهپردازی میکنم.»
یکی از عواقب چنین تمایلی، تکثیر گیجکنندهٔ ناهمگونترین و اغلب ناسازگارترین نظریهها، پارادایمها و نظامهای جامعهشناختی بوده است. این نتیجه طبیعی شیوع روشهای تحلیلی و واقعیتیابانه مطالعه واقعیتهای چندبعدی فرهنگی و اجتماعی است. این روشها در ذات خود، شامل تمرکز بر جنبهای انتخابی یا مجموعهای از وقایع هستند که از کل مجموعه که پدیدهای چندبعدی است، جدا و انتزاع شدهاند.
هر یک از این نظریههای واقعیتیابانه و یا تحلیلی از واقعیت چندبعدی و کلی جهان انسان جدا گشتهاند و یکی از ابعاد، عناصر، بخشها و یا روابط آن را در جزئیاتش مطالعه میکند و نتایج این مطالعه را در شکلی کامل از نظریه اجتماعی زیستشناسانه، رفتاری، صوری، دیالکتیک، پدیدهشناسانه، سیبرنتیک، گروهسنجی، روانکاوانه و دیگر اشکال نشان میدهد. دقیقا در این روش، تعداد وسیعی از جریانهای آشکارا متفاوت و اغلب متضاد در اندیشه جامعهشناختی، در جامعهشناسی متجدد نمایان و توسعه داده میشوند.
این ازدیاد بیش از حد تحلیلهای همزمان و نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه در جامعهشناسی متجدد، به صورت دیالکتیکی، هم عیب و هم امتیاز آن است، نقطه ضعف و قوتش، کمک مهمی که به رشد جامعهشناسی علمی میکند و در عین حال عامل بالقوه در رکود و سترونی آن.
مطالعه جزئی عناصر و ابعاد یا بخشها یا روابطی که از واقعیت کلی فرهنگی و اجتماعی جدا شده است به هر نظریه تحلیلی یا واقعیتیابانه اجازه میدهد که دانش کاملی از آن بخش به ما ارائه کند. همه نظریههای واقعیتیابانه و تحلیلی، اگر آنها را با هم در نظر بگیریم، به دانش ما از بسیاری از جنبههای مهم واقعیت کلی فرهنگی و اجتماعی اضافه میکنند. این کمکی است که نظریههای مختلف واقعیتیابانه و تحلیلی در جامعهشناسی متجدد میکنند.
عیب، مغلطه و خطر آنها شامل «گسترش استعمارطلبانه» موضوع هر نظریه واقعیتیابانه و تحلیلی بر حقایق مختلف و بر کل واقعیت فرهنگی و اجتماعی است. در شرایط عدم همبستگی، تطابق و متمم گیری مشترک از نظریههای همزمان و متضاد واقعیتیابانه و تحلیلی به یک نظریه همبسته که دانشی کامل از همه جنبهها (و نه یک جنبه) ی بنیادی جهان فرهنگی و اجتماعی و بنابراین، دانشی کاملتر از کل واقعیت فرهنگی و اجتماعی به دست دهد.
خطر بسط توجیهناپذیر نتیجهگیریهای هر نظریه تحلیلی و واقعیتیابانه به کل جهان فرهنگی و اجتماعی یا به جنبههای دیگر، کاملا حقیقی است. در واقع، بیشتر این نظریهها بسیار بسط یافتهاند و به موجب آن، مرتکب خطاهای یکسان سازی یا یکی انگاری واقعیت کلی و چندبعدی با یکی از جنبهها، ابعاد، یا روابطش، و یکی انگاری حقایق مختلف فرهنگی و اجتماعی با یکی از جنبههای خاص آن، واقعیت دستچین شده که با یک نظریه خاص مورد پژوهش قرار گرفته، شدهاند. این خطاها اغلب به دانشی که نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه به دست میدهند، نمیارزد. به همین دلیل آنها بیشتر جهل شبه علمی را پرورش میدهند تا حقیقت علمی. مادامی که هر علمی به ازدیاد شامل چنین نظریههایی باشد، علمی ناقص است که نه تنها حقیقت را نشان نمیدهد، بلکه حقیقت ناقص و جعلی ارائه میکند. جامعهشناسی مدرن نیز تا آنجایی که وابسته به نظریاتی از این دست باشد، علمی ناقص باقی میماند.
نبود همبستگی، تطبیق و متمم گیری مشترک از نظریههای واقعیتیابانه و تحلیلی، همچنین خطری مهم است که به طور جدی رشد خلاقانه بیشتر را تهدید میکند. هر یک از این نظریهها دانشی از تنها یک نقطه (عنصر، رابطه، بعد یا واحد) از حقیقت فرهنگی و اجتماعی کلی و بینهایت چندبعدی را به دست میدهند؛ از این گذشته، این نقطه در حالتی از انزوا مطالعه شده، جدا از آن پیکربندی کلی که بخشی از آن است. همه نظریههای موجود از این دست، در بهترین حالت، دانشی درباره چندین نقطه جداشده، از جهان فرهنگی و اجتماعی کلی به دست میدهند، بدون روشن ساختن چیزی بیشتر در مورد روابط مشترکشان، جایگاهشان در جهان کلی و یا حتی در مورد خود این جهان به عنوان یک کل. چنین دانشی به روشنی، نحیف و کاملا محدود است. چنین چیزی مانند تعدادی از قطعات یک پازل حل نشده است. پازل، با وجود دانش به دست آمده در مورد قطعاتش، حل نشده باقی میماند. مانند نقطههایی از نور در تاریکی شب، دانش به دست آمده از طریق این نظریهها نقطههایی از تاریکی را روشن میکند، اما کل واقعیت پنهان در تاریکی را معلوم نمیسازد، بنابراین ما اغلب لکههای روشن شده را نیز به غلط تفسیر میکنیم. تفسیر نادرست این نقاط که با نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه روشن شدهاند، اجتناب ناپذیر است. هنگامی که حقایق به درستی روشن شده در علوم فیزیکی، زیستی و روانشناسی را فراموش کنیم، خواه این یک «ذره»، «اتم»، «سلول»، «بافت»، «ارگان»، «ارگانیسم»، «انسان» یا «گروه» باشد یا یک پدیده مجزای فرهنگی (در هنر، علم، فلسفه، اخلاق، سیاست، یا اقتصاد)، این نقطه یا واحد یکسان، وقتی در حالت مجزا باشد، یا وقتی که بخش سازنده یک نظام متحد (کل نگرانه)، جزئیات متفاوتی خواهد داشت. برای مثال، یک نوترون بعد از وارد شدن به هسته یک اتم با ثباتتر میشود، در حالی که وقتی آزاد و جدا از پروتون، الکترون و نوترینو باشد، برای مدت زمان کمتری دوام خواهد داشت. جزئیات اتمها، یونها و ریشهها نیز هنگامی که به یک مولکول وارد میشوند، به طور محسوسی تغییر میکند. همین امر در مورد سلول، بافت، ارگان، ارگانیسم، انسان، گروه اجتماعی و پدیده فرهنگی نیز صادق است.
به عنوان نتیجه گسترش توجیهناپذیر دانش درباره «نقطه»ها که از نظریات تحلیلی و واقعیتیابانه به دست آمده و نتیجه عدم قطعیت و نحیف بودن چنین دانشی، نظریههای واقعیتیابانه و تحلیلی در دوره اخیر، دانش ما را از واقعیت کلی فرهنگی و اجتماعی تنها اندکی افزایش داده اند. به خصوص در زمینه نظامهای فرهنگی و اجتماعی پهندامنه و چندبعدی «شهرنشینی»، ابرنظامهای فرهنگی، و نظامهای تاریخی و اجتماعی بزرگ. در برخی موارد حتی بیشتر از حقایق معتبر، حقایق ساختگی، شبه علمی، حقایق ناقص و خطاهای راهبردی حاصل کار آنهاست.
این توضیحات نشان میدهد که چرا تولید بیشتر نظریات تحلیلی و واقعیتیابانه، چندان نمیتواند دانش ما را از واقعیت کلی فرهنگی و اجتماعی غنی سازد و چرا جامعهشناسی یا هر علم دیگر باید-برای ادامهٔ رشد خود- از مرحله نظریه تحلیلی و تحقیق واقعیتیابانه، به تألیف، تلفیق و همبستگی همه نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه عبور کند و یکنواختی تنگدامنهشان را به نظریه یا یکنواختی بسیطتر، عامتر و چندبعدیتر پیوند زند. این ملاحظات همچنین نشان میدهد که چرا دورههای تألیفی و تحلیلی در تاریخ علم و فلسفه جایگزین میشوند. اگر جامعهشناسی یا هر علم دیگری، نتواند از این حالتها به حالت دیگر عبور کند، محکوم به ایستایی است و بهطور فزایندهای نازا میشود، چرا که افزایش صرف در شناخت «نقطه»های واقعیت کلی فرهنگی و اجتماعی نمیتواند دانش کافی از کل را به دست دهد. از سوی دیگر، بدون افزایش دانش درباره این نقطهها و واقعیتهای تجربیشان، کمتر تألیف ثمربخش، تعمیمدهی وسیع و یا یکنواختی معتبری نمیتواند تنظیم شود: بدون مواد تجربی مرتبط، نظریات تألیفی و تعمیمده، به چرخش فزاینده به سمت تجرد، کنارهگیری رهبانی از واقعیتهای تجربی و اضافه کردن چیزهایی اندک به دانش از چرایی و چگونگی و چیستی آنها سوق پیدا میکنند.
برای جمعبندی باید گفت که جامعهشناسی تحلیلی و واقعیتیابانه امروز بر سر یک دوراهی است. اگر برای مدت نامحدودی در حالت کنونی بماند، خود را به سترونی و دانستنِ هرچه بیشتر دربارهٔ چیزهایی هرچه محدودتر محکوم خواهد کرد. اگر راه رشد را برگزیند، عاقبت باید به مرحله تألیف، تعمیمدهی و جامعهشناسی همبسته عبور کند.
حال سؤالاتی مطرح میشود: امکانهای چنین گذاری کداماند؟ آیا نشانههایی وجود دارد که جامعهشناسی هماکنون در حال چنین گذاری است؟ اگر چنین نشانههایی موجود است، شکل جامعهشناسی آتی چگونه خواهد بود؟
پیشبینی شکل آیندهٔ جامعهشناسی
در علم و فعالیت خلاق، هر پیشبینی ماهیتی حدسی دارد؛ زیرا اندیشههای خلاق غالباً چیزهایی نو و پیشبینیناپذیر به ارمغان میآورند.
با این ملاحظه و با فرض اینکه جنگ جهانی دیگری رخ ندهد، بر این باورم که نخست، جامعهشناسی نه تنها از لحاظ بیرونی رشد خواهد کرد، چنانچه در دوره اخیر با موفقیت این کار را انجام داده است، بلکه از لحاظ درونی هم به عنوان یک علم تعمیمده واقعیتهای فرهنگی و اجتماعی و ابَرارگانیک رشد میکند؛ دوم اینکه برای ادامه این رشد، جامعهشناسی بهطور فزایندهای از مرحله کنونی که مشخصه آن به طور غالب تحلیلی بودن و واقعیتیابی است به مرحله تألیف و تعمیمدهی و همبستگی عبور میکند؛ سوم اینکه هماکنون نشانههایی از چنین عبور و گذاری موجود است؛ و چهارم اینکه جامعهشناسی آینده از طریق همبستگی، تلفیق و متمم گیری مشترک از نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه بهشدت متناقض موجود، دانش ما را از جهان انسانی و ابَرارگانیک و همچنین از ابعاد بنیادی تجربی، روابط و یکپارچگیهای آن افزایش خواهد داد؛ پنجم اینکه جامعهشناسی درباره پدیدههای فرهنگی و اجتماعی مثبت و خلاقانه تحقیق خواهد کرد تا پدیدههای منفی، مخرب و آسیبشناختی؛ ششم اینکه پس از تشخیص همه تألیفها، تعمیمها و یکنواختیهای ممکن در این دوره، جامعهشناسی به مرحله جدید تحلیلی و واقعیتیابانه عبور خواهد کرد تا وقایع مرتبط را جمعآوری و به صورت تحلیلی، «نقاط» جدید واقعیت فرهنگی و اجتماعی را مطالعه کند. این جابهجایی بین دو مرحله اگر و مادامی که جامعهشناسی در حال رشد و بلوغ باشد، ادامه خواهد یافت.
حدسهای من چنین است. اکنون دلایل و نشانههای تجربی که نشان میدهد جامعهشناسی تحلیلی و واقعیتیابانه امروز در حال گذار به مرحله جامعهشناسی تألیفی، تعمیمدهی و همبستگی است، کدام اند؟
دلیل نخست این پیشبینی را پیشتر بیان کردم: هیچ دانش در حال رشدی، نمیتواند همیشه در مرحله تحلیلی و واقعیتیابانه باقی بماند. دیر یا زود باید به مرحله تألیفهای بزرگ گذر کند؛ در غیر این صورت محکوم به نازا و عقیم بودن است. همین امر در مورد مرحله تألیف و تعمیمدهی نیز صادق است. همچنین به دلیل دوم نیز اشاره کردم: این واقعیت تجربی که این مراحل متناوباً در تاریخ علوم و نظامهای فکری فلسفی در حال رشد، جایگزین میشوند. این جایگزینی اگر لازم نبود، در تاریخ علومِ در حال رشد، بارها و بهصورتی منطقی و تجربی تکرار نمیشد. از سوی دیگر، دورههای نازایی در رشد علوم، فلسفه، هنرهای فاخر، مذهب، اخلاق، سیاست واقتصاد، تبعیتی محافظهکارانه را به الگوهای روتین، پابرجا و رایج فعالیت فکر و سبک نشان میدهد. پافشاری طولانی بر این الگوها و تکرار مکررات باعث بروز علمی به نسبت کهنه، نازا و غیرخلاقانه میشود.
بخش دوم
دلیل سوم من، این واقعیت تجربی بسیار مهم است که مجموعهای رو به رشد از اصول راهنما در میان نظریههای تحلیلی و واقعیتیابانه وجود دارد که همه یا بیشتر آنها آن را میپذیرند. در این جا برخی از این اصول و گزارهها را به طور خلاصه برمی شمریم:
۱ ــ همه اندیشههای جامعهشناختی کنونی به صورت تلویحی یا صریح، پدیدههای فرهنگی و اجتماعی را به عنوان قلمرو معنادار، قاعدهمند، مملو از ارزش و ابَرارگانیک واقعیت که از واقعیتهای ارگانیک و غیرارگانیک متمایز است، میپذیرند.
۲ ــ هرچند معاصران جامعهشناسی به روشنی ساختار درونی پدیدههای فرهنگی و اجتماعی را تعیین میکنند، اما سه جزء از این پدیدهها را متمایز میسازند (چه به صورت مستقیم و چه به صورت چرخهای): کنشگران متقابل که کنشها و واکنشها (کنش متقابل)، معانی، ارزشها و هنجارها را میسازند و تشخیص و تغییر میدهند. معانی «غیرمادی»، ارزشها و هنجارها (که اغلب نماد یا تصور خوانده میشوند) بر پدیده ارگانیک و غیرارگانیک تحمیل میشوند و بنابراین به واقعیت یگانه ابَرارگانیک تغییر شکل میدهند. واسطههای فیزیکی ــ زیستی که افراد کنش کننده از طریق آن، ارزشها، هنجارها و معناهای سمبولیک و غیرمادی خود را متعین و مادی میسازند و تغییر میدهند. این واسطههای فیزیکی ــ زیستی ناقلان کنش متقابل معنادار و نگه دارندگان سرسخت معانی، ارزشها و هنجارها هستند که در کنشهای متقابل معنادار بی شماری در طی تاریخ انسان، بر روی هم انباشته شدهاند. این بخش سوم اغلب «فرهنگ مادی» یا «زیربنای مادی» جامعه خوانده میشود.
۳ ــ پدیدههای فرهنگی و اجتماعی سه سطح متفاوت تشخیص دارند: سطح ایدئولوژیک که در ذهن اشخاص معین میشود؛ سطح رفتاری که در کنش متقابل معنادار و آشکار تشخیص داده شده است؛ و سطح مادی که با منسجم شدن در واسطههای فیزیکی ــ زیستی و «نگه دارندگان» معین میشود. به بیانی دیگر فرهنگ مادی، زیربنای مادی جامعه، نمادها، ایدئولوژیها یا ابرساختارهای ایدئولوژیک، «خود»، «دیگرخود»، رفتار اجتماعی، نقشهای اجتماعی و … . این سه سطح در همه نظریههای جامعهشناختی زمان ما، چه به صورت شفاف و چه به صورت ضمنی، قابلتشخیصاند.
۴ ــ از نقطه نظری متفاوت، همه پدیدههای فرهنگی و اجتماعی، سه جنبه فرهنگی، اجتماعی و شخصیتی دارند. اگر چه این جنبهها در شکل تجربیشان از یکدیگر متفاوت اند، اما همه آنها سه شکل اصلی و عینی پدیده ابَرارگانیک و چندبعدی را نشان میدهند. به همین دلیل شکلهای تجربی فرهنگی، اجتماعی و شخصیتیِ واقعیت فرهنگی و اجتماعی خیلی به هم مربوط اند و هیچکدام بدون دیگر جنبهها، نمیتواند به اندازه کافی فهمیده شود. این نظریه با تنظیمهای متفاوت، در بسیاری از آثار اخیر جامعهشناسی، روانشناسی و روانپزشکی ظاهر شده است.
۵ ــ همین امر در مورد تمایز بین نظامهای فرهنگی (با خردهنظامها و ابرنظامهایشان) و تودههای فرهنگی، بین نظامهای اجتماعی (گروههای سازمان یافته) و تودههای اجتماعی (جماعات سازمان نیافته و از هم پاشیده از افراد) و میان نظامهای شخصیتی همبسته و شخصیتهای غیر همبسته نیز صادق است. زمینه عینی برای این تمایز میان نظامها و تودهها، این واقعیت غیرقابل انکار است که در جهان فرهنگی و اجتماعی، هم وحدتها (نظامها) ی علی ــ معنادار و هم تودههای یکتا که اجزایشان در فضا و زمان و بدون پیوند علی، کنار هم قرار گرفتهاند، وجود دارد. این تمایز با این واقعیت تأیید و توضیح داده میشود که نظامهای فرهنگی و اجتماعی با نظریههای نظاممند نوظهور مطالعه میشوند، در حالی که تودههای فرهنگی و اجتماعی با نظریههای یکتا و اتمیستیک مورد تحقیق قرار میگیرند. مادامی که نظریههای نظاممند، نظامهای فرهنگی و اجتماعی را مطالعه میکنند و نظریههای اتمیستیک تودههای فرهنگی را مورد تحقیق قرار میدهند، دیدگاهها و روشهای هر دو، کاملا توجیه پذیر است و یکدیگر را تکمیل میکنند.
۶ ــ از این تمایز میان نظامها و تودهها ۳ اصل دیگر منشعب میگردد. این سه اصل نیز توسط اکثر اندیشههای جامعهشناختی کنونی، بهطور فزایندهای تشخیص داده شدهاند. اولین اصل از آنها شامل تمییز دادن نظامها و تودههای فرهنگی از نظامها و تودههای اجتماعی میشود. این تمایز مطالعه پدیدههای فرهنگی و اجتماعی را به عنوان ابعاد جداگانه واقعیت ابَرارگانیک را توجیه میکند (با یکپارچه کردن متعاقب نتایج در یک تألیف عامتر که روابط ابعاد فرهنگی و اجتماعی به یکدیگر و به بعد شخصیتی واقعیت ابَرارگانیک کلی را توضیح میدهد).این تمایز و تألیف متعاقب آن انجام شده است و خود را در بنای نظریههای «فرهنگشناسی» در مقابل «جامعهشناسی» نشان میدهد؛ در نظریههای جامعهشناسی خرد و پهندامنه نظام فرهنگی (شهرنشینی، فرهنگ والا، ابرنظامها) که از نظریههای نظام اجتماعی تفاوت مییابد؛ در این دو نوع از نظریههای دانش جامعهشناسی (۶)، یکی مقوله گروه اجتماعی را به عنوان متغیر مستقل برای توضیح نظامهای فرهنگی و تودهها در نظر میگیرد و دیگری مقوله فرهنگی را به عنوان متغیر مستقل و مقوله اجتماعی را به عنوان متغیر وابسته در نظر میگیرد. همین امر در مورد بعد شخصیتی در رابطهاش با بعد اجتماعی و بعد فرهنگی واقعیت فرهنگی و اجتماعی کلی صادق است. اکنون معدودی از روانشناسان، بدون در نظر گرفتن عوامل فرهنگی و اجتماعی، برای فهمیدن یا توضیح هر فرد تلاش میکنند؛ معدودی از جامعهشناسان از دانش انباشته شده در روانشناسی که مربوط به جزئیات رفتاری و روانی انسان است نادیده میگیرند. مطالعات روانشناختی و جامعهشناختیِ این بُعد، مکمل یکدیگرند؛ نه لزوماً متناقض یا مانعةالجمع. هر چند تا به حال عده کمی با آن مخالفت کردهاند.
۷ ــ اصل دومی که در نتیجه تمایز قائل شدن میان تودهها و نظامها منشعب میشود، تلاش رو به رشد برای طبقهبندی نظامهای فرهنگی و اجتماعی در یک نظام منطقی است که در آن هر نظام، خردهنظامی از نظام بزرگتر است. این طبقهبندی با کوچکترین واحدها آغاز میشود و با ابرنظامهای فرهنگی و اجتماعی به پایان میرسد. این گرایش در زمینه نظامهای فرهنگی با نمونههایی از کارهای اشپلنگر، توینبی، نورثروپ، کروبر و نظریات خود من در «شهرنشینی» و ابرنظامهای فرهنگی نشان داده میشود؛ تقسیم شدن این ابرنظامها به نظامهای اصلی و این نظامهای اصلی به نظامهای کوچکتر و همینطور تا کوچکترین نظامهای فرهنگی.
این گرایش در زمینه نظامهای اجتماعی خودش را در درجه بندی انجام شده مشابهی از نظامهای اجتماعی که با «واحد»های اجتماعی کوچک شروع میشود ــ گروههای دو نفره و سه نفره و گروههای کوچک ــ وبا ابرنظامهای اجتماعی به عنوان جامعه خودکفا، اجتماع خودکفا، دولت ــ ملت، جامعه جهانی و وسیعترین نظامهای اجتماعی دیگر جامعهشناسان به پایان میرسد.
۸ ــ سومین اصل نتیجهگیری شده از این تمایز به روشهای مناسب مطالعه نظامها و تودهها، شامل پدیدهای تکرارپذیر یا انباشتهای از پدیدههای یکتا و اتمیستیک میشود. مشکل روشهای مناسب (و همینطور گونههای نتایج شناختی مورد انتظار از هر روش) میتواند به این شکل خلاصه جمعبندی شود: در عبارتهای روش مناسب برای، نوع نتیجهگیری مورد انتظار از، پدیده تکرار ناپذیر، پدیده تکرار نشده فرهنگی و اجتماعی، پدیده تودهای فرهنگی و اجتماعی که در فضا و زمان تکرارشده و… . پدیده تکرارناپذیر فرهنگی فقط میتواند در تاریخ نگاری توصیف شود. اینها مبنای محکمی برای تعمیمدهی نتایج و یا تنظیم یکنواختیها ارائه نمیکنند. واقعیتهای تکرار ناپذیر فرهنگی و اجتماعی با اتمی یگانه یا ذره در دنیای خرد فیزیکی متناظر اند. فیزیکدانان نام آنها را «جهان کوچک بیقانونی» یا «قلمرو بیتداومی و عدم قطعیت» میگذارند. این ویژگیها در مورد پدیدههای تکرار ناپذیر فرهنگی و اجتماعی نیز صدق میکند. اینها مانند زمینی بایرند که هیچ یکنواختی، گزاره تعمیمپذیر، یا پیشبینی علمی از آن حاصل نمیشود.
تودههایی از پدیدههای اجتماعی و روانی یکتا در فضا و زمان تکرار شدهاند (مثل تولدها و مرگها و طلاقها و ازدواجها ونوسانهای سینوسی قیمتها) و در مشاهدات آماری و آزمایشهای قیاسی و تجربی آشکاراند. آنها با پدیدههای همیشه تکرارشونده پهندامنه فیزیکی متناظر اند؛ به مجموعههایی از اتمهای مستعد به مشاهده تودهای به وسیله روشهای قیاسی و آماری. در علوم فیزیکی و همچنین در علوم اجتماعی و روانی، این روشها اغلب یکنواختی احتمال (۷) میان اجزای چنین پدیدهای را کشف میکنند. بر اساس یکنواختیهای کشف شده، حالتهای آتی میتواند قابل پیشبینی باشد، اما با درجات متفاوتی از دقت با توجه به شرایط مشخصشده و حدود فضا و زمان.
نهایتا، علوم زیستی و فیزیکی جدید، طبقه نظامهای روانی ــ اجتماعی و زیستی را از جهان کوچک بیقانون فیزیکیِ ذرات و اتمهای یکتا، و از مجموعههای بزرگ اتمها و ذرات کلان فیزیکی، با روابط احتمالی و یکنواختیهایشان جدا میکنند. نظامهای فرهنگی و اجتماعی و نظامهای زیستی، بدون توجه به اینکه چه تعداد اندکی از اتمها را نشان میدهند، روابطی منظم و یکنواختیهایی کاملا متفاوت از دو طبقه بالا، چه اکنون و چه بعدا، نشان میدهند. فیزیک دانان این روابط و یکنواختیها را با عبارتهایی نظیر «قانون درونی جهت (۸)»(ادینگتون) نظم تعین یافته از روی میل (پلانک) ذهن هشیار یا آثمن (۹) (شرودینگر) یا تصمیم هوشیار داوطلبانه (مارگنو/مارژن) تعیین میکنند. تحلیل شرودینگر از ژنها و ارگانیسم زیستی، تفاوت میان نظام زیستی و پدیدههای خرد و کلان فیزیکی را با نشان دادن مجموعهای کوچک از ژنها و اتمها که به دنیای خرد فیزیکی تعلق دارند و به همین ترتیب، بیتداوم، بیقطعیت وپیشبینی ناپذیر بودن آنها مجسم میسازد. بر عکس، ژنها در نظامی بهشدت همبسته نمود مییابند. آنها در خودشان حاوی «تقارن کامل» ارگانیسم مربوطه یا plenotype ــ کلیت مشخصههای ارثیاش ــ هستند. حتی از این بیشتر، ژنها از فردیت خاصشان از نسلی به نسل دیگر محافظت میکنند. در میان شرایط همیشه در حال تغییر و محیطی، آنها همبستگی و plenotype شان را با خود حمل میکنند و از طریق آن مشخصههای ضروری یک ارگانیسم و مراحل زندگی آن را از پیش تعیین میکنند. پس گروههای بسیار کوچک اتمها، آنهایی که برای نشان دادن قوانین آماری بسیار کوچکاند، نقش تحکم آمیزی در وقایع بسیار قانونمند و منظم ارگانیسم زنده بازی میکنند.(شرودینگر)
این جزئیات یک ارگانیسم به عنوان نظامی که بنیانهای فردیت و جاودانگی، تغییر خودمحور و گذار از مراحل اصلی از پیش تعیین شده زندگیاش را در خود میآفریند، با کمی تغییر در مورد نظامهای فرهنگی و اجتماعی نیز قابلاجراست. این نظامها نیز از لحظه ظهورشان، مراحل اصلی دوران حیات خود را در خود تعیین میکنند و این دوران حیات عمدتا شامل بروز و تشخیص استعدادهایشان میشود. آنها نیز مانند ژنها و ارگانیسم، حاشیه محسوسی از خودمختاری در برابر عوامل بیرونی دارند. عوامل بیرونی میتواند تشخیص کامل قابلیتهای نظام را تسهیل کند و یا مانع آن شود؛ آنها حتی میتوانند یک نظام را نابود سازند؛ اما نمیتوانند جزئیات ذاتی و توالی مراحل آن در طول حیاتش را دستخوش تغییری به سزا کنند ــ اگر این توالی بخشی ذاتی از وجود آن باشد. تغییر در نظامهایی که یک درجه آزادی دارند (یا در یک مرحله تغییر میکنند) از نظامهایی که دو یا چند درجه آزادی دارند متفاوت است؛ شکلها، مراحل، ریتم، دورهمندی وجهتهای تغییر کمی و کیفی در هر نظام شخصی یا فرهنگی و اجتماعی، بر اساس ذات آن نظام بهشدت تغییر میکند. در این معنی، هر نظامی سرنوشت خود را دارد.
این جزئیات نظام، تعدیلهای زیر را در روش مطالعهشان میطلبد:
الف) برای مطالعه یک نظام، باید با آن به شکل یک کل متحد، معنادار و علی با سه ربط درونی میان اجزایش، میان اجزایش و کل نظام و میان همه اجزا و کل نظام، برخورد کرد.
ب) در مطالعه یک نظام، تنها نباید از اجزا به کل و از هر جزء به جزء دیگر اقدام کرد، بلکه باید از کل به همه اجزا نیز روند بررسی را اعمال کرد (موازی با خطوط سهگانه ربط درونی)
ج) کاوش در جزئیات مهم ساختاری یک نظام کلی، مانند آنچه که میان اجزای اصلیاش رخ میدهد، و کاوش در فرایندهای فیزیکیاش (تکرارشده)، مانند مراحلی که نظام در طول حیاتش از آن میگذرد ــ ریتمها، دورهمندیها و دیگر تغییرات ــ اول از همه باید در خود نظام جستوجو شود، در کارکردهای حیاتش؛ در ذات معانی، ارزشها، هنجارها و ناقلان و نگه دارندگان مادی اجزایش؛ در اعضای انسانی این نظام و روابطشان با یکدیگر؛ دوم در روابط این نظام با دیگر نظامها که یا خردهنظام و یا نظام برتر آن به شمار میآیند؛ سوم در محیط فرهنگی و اجتماعی کل؛ گاهی اوقات ممکن است که مشکلات باقی مانده، با محیط زیستی ــ فیزیکی نظام یا با دخالت عوامل خارق العاده ــ غیرقابل پیشبینی و غیرمنتظره ــ توضیح داده شود.
این بدان معنا است که جزئیات ساختاری و پویایی نظام و جریان زندگیاش، نمیتواند صرفا با عوامل محیطی یا با جزئی از نظام که آن را «عامل اصلی» کل نظام در نظر میگیرند (مانند جزء اقتصادی یا ایدئولوژیک و یا تکنولوژیک یا…) توضیح داده شود؛ همینطور در هیچ گونهای از این تنظیم به عنوان «پاسخ هیجانی»، «واکنش معترض» و دیگر روندهایی که نظام را به عنوان کل در نظر نمیگیرند.
روشهای مطالعه نظامها وتودههای فرهنگی و اجتماعی ضرورتا در توافق با نتایج متناظر در علوم زیستی ــ فیزیکی خلاصه شدهاند. با کمی تغییر، این نتایج توسط بیشتر جامعهشناسانی که در معرفتشناسی، روششناسی و منطق سررشته دارند، حمایت میشوند.
۹ ــ توافق ضروری دیگری نیز در رابطه با مشخصه انتزاعی ــ تجربی نظریات جامعهشناختی وجود دارد. هیچ نظریه مهمی نمیتواند کاملاً انتزاعی و جدا از محتوای تجربیِ مرتبط وجود داشته باشد. کما اینکه هیچکدام نمیتوانند صرفا شامل مجموعهای از وقایع تجربی، بدون نظریه توضیحی لازم باشد. تحقیق واقعیتیابانه اخیر در جامعهشناسی، کوهی از دادههای تجربی را انباشته است، اما فقط بخش نسبتا اندکی از آن از نتایج مهم به دست آمده یا اینکه یکنواختیهایی میاندامنه را تعمیم داده است. بدنه این جامعهشناسی، مطلقا محلی، معاصر و با ماده اطلاعاتی خالی از ارزش شناختیِ عام است. دلیل اصلی این نتایج نحیف، نداشتن نظریه لازم است.
در تقابل با این کاستی و قصور مطالعات تجربی، بسیاری از نظریههای انتزاعی اخیر از «کنارهگیری رهبانی» از واقعیتهای تجربی فرهنگی و اجتماعی رنج میبرند. آنها ترکیبی عجیب و غریب از مدلهای نظام اجتماعی خیالی را نشان میدهند که از محتوای تجربی تهی شدهاند؛ تمثیلهای مکانیستی از «تعادل»، «لختی»، «قوانین ترمودینامیک»، «بازخورد سیبرنتیکی»، «هم ایستایی»، پیش نیازهای فکری برای نظام، خودکنترلی؛ این چارچوبهای انتزاعی برای نظام اجتماعی مانند تورهای فراخی اند که عملا هر ماهی تجربی از آن میگریزد و چیزی نصیب پژوهشگرِ ماهیگیر نمیشود.
از این گذشته، این چارچوبها چنان ایستا هستند که نمیتوانند بیشتر تغییرات در دریای پر ماهی فرهنگی را ثبت کنند. به عنوان نتیجهای از «کنارهگیری رهبانی» شان از وقایع تجربی فرهنگی و اجتماعی، آنها بر فهم ما از واقعیت تجربیِ ابَرارگانیک نمیافزایند. اکنون ناکافی بودن نظریههای یک طرفه به طور عمومی تصدیق شده و جامعهشناسان از هر دستهای که باشند، بهطور فزایندهای از آن پرهیز میکنند.
در آیندهای نزدیک، همگرایی رو به رشدی میان اندیشههای جامعهشناختی کنونی ظاهر میشود تا گرایشی به تداوم آینده نشان دهد.
نهایتا چهارمین دلیل برای پیشبینی من این است که با وجود ظاهر متناقض و متضاد نظریههای موجود کنونی، آنها فقط در بخشهای نادرست خود مانعةالجمع یا متناقضاند، درحالی که در تعدادی نکات ضروری، آنها بیشتر متمم یکدیگراند تا اینکه منحصر به فرد باشند. هرکدام در کنار نکات کاستی و پرسش برانگیزشان، گزارههای درستی دارند که کاملا تطابقپذیر با گزارههای معتبر در دیگر نظریهها است. با در نظر گرفتن چندبعدی بودن واقعیت فرهنگی و اجتماعی، طبیعی است که هرکدام از اندیشههای کنونی جامعهشناختی بر جنبههای متفاوت این واقعیت گوناگون تأکید ورزد. از آنجا که این جنبهها واقعی اند و توسط نظریههای گوناگون نمایش داده شدهاند، هر نظریه با بخشهایی از دیگر نظریهها قابل تطبیق است. از این بیشتر، این اجزا میتواند با یکی شدن در نظریهای همبستهتر و چندبعدیتر، دانشی بیشتر و دقیقتر از دنیای ابَرارگانیک به دست دهد تا هر نظریهای که اکنون موجود است. تلاشهای ناکاملی برای ساخت چنین نظریه همبستهای انجام گرفته است؛ نظام همبسته من یکی از این تلاشهای ناکامل است. شکی نیست که نظامهای جامعهشناختی همبستهتری در آینده ساخته خواهد شد.
نظریههای یکتا و اتمیستیک تودههای فرهنگی و اجتماعی و شخصیتی، تطبیقپذیر با، و متمم بدنه نظریات نظاممند اند که برای هرطبقه از این نظریهها دانشی واقعی از اشکال یگانه و نظاممند واقعیت ابَرارگانیک کلی، ارائه میکنند. بخش نظریات جامعهشناختی پهندامنه نظامهای فرهنگی و اجتماعی و ابرنظامها، از مطالعات جامعهشناختی خرد دامنه گروههای کوچک و واحدهای فرهنگی کوچک، متمم گیری میکنند. جامعهشناسیهای نظامهای فرهنگی و تودههای فرهنگی نیز، به همین ترتیب از جامعهشناسی نظامهای اجتماعی و تودههای اجتماعی. یافتههای معتبر از اندیشههای جامعهشناختی کنونی، مانند اندیشههای تحلیلی، کارکردگرایی ساختاری، دیالکتیک، تجربی، همبسته و دیگر اندیشهها کاملا با هم تطبیقپذیراند. همین امر در مورد نوعشناسیهای دوگانه و سه گانه و… نیز صادق است. هرکدام از اینها بعد خاصی از واقعیت فرهنگی و اجتماعی را میگشاید و به این سبب، دانش ما را از آن افزایش میدهد؛ بعد «گزلشافت-گماینشافت»، «صنعت- جنگ افروزی»، «مقدس-سکولار»، «ابتدایی-ثانویه» و دیگر نوعشناسیهایی که تناقضی ندارند و متمم یکدیگرند؛ این نوعشناسیها در کل، دانش پربارتری از ابعاد گوناگون جهان انسانی به ما عرضه میدارند، اما اگر همه آنها به صورت منطقی و تجربی در یک نظام یکپارچه همبسته شوند، دانش ما از واقعیت ابَرارگانیک کلی، بیشتر و مفیدتر خواهد شد.
مکاتب و تغییر اجتماعی
ملاحظات مشابهی برای تقریبا همه تفاوتهای دیگر میان نظریههای جامعهشناختی به ظاهر متناقض تغییر اجتماعی قابل اعمال است؛ از جمله طبقهبندی گروههای اجتماعی، نظامهای فرهنگی، فرایندهای تکرار شده فیزیولوژیکی در نظامها و گرایشات انقلابی و در میان بسیاری از نظریات بنیادی. تقریبا همهٔ آنها بخشی از واقعیت را ارائه میکنند-برخی بیشتر و برخی کمتر- و این بخشها میتواند در نظریههای علمیتر همبستگی یابد و بهطور فزایندهای چنین خواهد شد.
اینها به طور خلاصه دلایل من برای پیشبینی شکل همبسته جامعهشناسی آتی هستند. از دو جاده پیش رو، جامعهشناسی راه رشد خلاقانه را انتخاب میکند و سرانجام به دوره جدید تألیفهای بزرگ وارد خواهد شد. امیدوارم که در این پیشبینی حدسی، به اندازه پیشبینیهای قبلی ام خوش شانس باشم؛ جنگها انقلابها، « آزادی برای انسان بدتر از حیوان»، دیکتاتوری و دیگر تغییرات در زندگی فرهنگی و اجتماعی، که در اواخر دهه ۱۹۲۰ انجام دادم و با جزئیات قابل ملاحظه در dynamics تصریح شد. با وجود انتقادات سخت به پیشبینیهای من، تقریبا همه آنها دارند رخ میدهند. امیدوارم که حدس هایم درباره « شکل آیندهٔ جامعهشناسی» با توسعه عینی آن در آینده ثابت شود.
یادداشتها و مأخذ
این مقاله در نشست سالانهٔ انجمن جامعهشناسی آمریکا، سپتامبر ۱۹۶۵ در شیکاگو ارائه شد و در American Sociological Review، جلد ۳۰، شمارهٔ ۶، دسامبر ۱۹۶۵، صفحات ۸۳۳–۸۴۳ انتشار یافت.
1. Synthesizing–generalizing
2. Analytical–fact-finding
3. Diagnosis
4. Alexandrian
5. Insanity
6. Wissenssoziologie
7. Chance uniformities
8. The inner law of direction
9. Athman