مقدمه
علم اقتصاد معاصر با شکافهای عمیقی روبهروست. اقتصاددانان از نظریههای متفاوتی استفاده میکنند که به نوبه خود از سیاستها و دیدگاههای سیاسی مختلفی بهره گرفته و به سیاستها و دیدگاههای سیاسی مختلفی نیز منجر میگردد. اکنون در کنار اختلاف نظرهای سنتی درباره نظریات و سیاستها، خطوط جدیدی کشیده شده است. گذار به پستمدرنیسم در میان اقتصاددانان آغاز شده و شیوهٔ کار آنان را دگرگون میکند.
مثالی گویا در این زمینه فاصلهای است که از سال ۱۹۸۱ تا به امروز طی کردهایم؛ هنگامی که پل دیویدسون برای نخستین بار «جدول اقتصاد سیاسی» خود را ارائه کرد. این جدول شامل مکاتب مختلف اندیشه مدرن در اقتصاد (از پولگرایی گرفته تا اقتصاد رادیکال) با جایگاههای مختلف در طیف سیاسی (از راست افراطی تا چپ افراطی) میشد. این تصویری است از اختلاف نظرهای سنتی در اقتصاد که در طرحی کلی، بسیاری از اقتصاددانان آن را بازنمایی کمابیش دقیقی در نظر میگیرند. با این حال، اخیرا تصویر جدیدی بروز یافته است. در پاییز ۱۹۸۹، مجله بازاندیشی مارکسیسم مقالهای منتشر کرد که مشترکا توسط آرجو کلامر و دونالد مک کلاسکی تألیف شده بود. این رویداد به دو دلیل قابل توجه است: نخست اینکه مقاله به طرز غیرمتعارفی شکل گفتوگوی میان دو همکار را داشت. اقتصاددانان معمولا گفتگوهای خود را منتشر نمیکنند. دوم اینکه گفتوگویی میان یک «آزادی خواه» و یک «سوسیال دموکرات» ــ یعنی بین اقتصاددانی نئوکلاسیک و اقتصاددانی نهادگرا ــ در مجلهای منتشر شد که (اگر از دیدگاهی غیرسنتی و نامتعین بنگریم) در سنت مارکسیستی قرار داشت.
پستمدرنیسم چنین اتفاقی را ممکن ساخته است. گذار به پستمدرنیسم در میان اقتصاددانان، بهطور قطع، بدون اختلاف نظرهای قدیمی حاصل نمیشد. اقتصاددانها هنوز هم در چارچوب نظریههای مختلف و دیدگاههای سیاسی متفاوت کار میکنند، اما روشن است که آنها دیدگاههای متفاوتی را در رابطه با علم، منطق، واقعیتها، استعارهها، داستان سراییها و بسیاری از عناصر دیگر در «فعالیتهای مباحثهای» خود دارند. چنین دیدگاههایی گرایش به کمرنگ کردن مرزهای متمایز کننده قدیمی دارد. باید اعتراف کنیم که دستکم در برخی مسائل کلیدی (مانند نقش خاص ریاضیات در اقتصاد یا ماهیت علمی اقتصاد)، اقتصاددانان رادیکال و اقتصاددانان انتظارات عقلانی وجوه مشترک بیشتری با یکدیگر دارند تا اقتصاددانان پستمدرن و پساکینزی ــ یا همتایان آنها در نظریههای نئوکلاسیک، مارکسیسم، نهادگرا و … . بدین ترتیب کلامر و مک کلاسکی مینویسند که هرچند آنها بر سر اقتصاد و سیاست اختلاف نظر دارند و حتی در مورد اختلاف نظرهای اقتصاددانان نیز متفق القول نیستند، «تنها نقطه مشترک آنها مخالفتشان با تصوری علمی و مکانیکی از آن کاری است که اقتصاددانان انجام میدهند». این توافق/اختلاف نظر نمونهای از گذار به پستمدرنیسم در اقتصاد معاصر است.
در ادامهٔ این مقاله، ظهور دیدگاهی پستمدرن در علم اقتصاد را بررسی میکنیم و دلایلی برای گسترش و تعمیق آن ارائه میدهیم. پستمدرنیسم در بیست سال گذشته، ردی ماندگار بر گستره وسیعی از رشتهها و فعالیتها بر جای نهاده است. نظریهپردازان و متخصصین، حوزههایی متفاوت، از نقد ادبی و معماری و هنر گرفته تا فلسفه و انسانشناسی و تاریخ علم را به چالش کشیدهاند و در حال جستوجوی جایگزینهایی برای «قواعد بازی» مدرن هستند که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بنا شده بود. این دورهای بود که در آن اقتصاد مدرن نیز برجسته شد. اکنون نارضایتی از محدودیتهای اقتصاد معاصر باعث شده است تا برخی اقتصاددانان ــ با استفاده از همکاریهای پیشین و به نوبه خود ایجاد کمکهای بیشتر ــ در گذار پستمدرن به نظریه اجتماعی معاصر مشارکت کنند. آنچه در این جا میخواهیم انجام دهیم این است که نخست، چالشهای مطروحه در مورد محدودیتهای مدرنیسم را با بررسی کار برخی از شخصیتهای کلیدی در مباحثات پستمدرنیسم، چه از بیرون علم اقتصاد (در بخش ۲ و ۳) و چه از درون این رشته (در بخش ۴) بکاویم. این کار راه را برای بحث در مورد مواد پستمدرن در دیگر همکاریها در این سمپوزیوم (بخش ۵)، و مسیرهایی که در آن گذار دنباله دار پستمدرن در اقتصاد میتواند بپیماید (بخش ۶)، باز میکند.
ظهور پستمدرنیسم
هنگامی که ویلیام و. اسپانوس مجله مرز۲ را در ۱۹۷۲ به راه انداخت، در واقع به حساسیتی نوظهور و پستمدرن در ادبیات و نقد ادبی مجال بیان میداد. پستمدرنیسم اسپانوس در پاسخ به غلبه مدرنیسم بر نهاد تفکر و عملی ادبی برخاست؛ این پستمدرنیسم به خصوص معطوف به راهبردهای تفسیری نقد جدید و کنترلی بود که بر ادبیات، بهویژه داستان و شعر مدرن اعمال میکرد. نقد جدید به خوانندگان فهرستی از آنچه در متنهای ادبی مدرن، جزو آثار مرجع تلقی میشد (مانند کارهای مارسل پروست، ازرا پاوند، جیمز جویس، تی اس الیوت و ویرجینیا وولف)، ارائه میکرد و راهی ویژه را نشان میداد که با یافتن عناصر ادبی مدرن در میان این آثار، جای آنها را در کانون تثبیت مینمود. وظیفه پستمدرنیسم این بود که پیش فرضهای بنیادین و ایدههای مرکزی را بازنگری کند که مدرنیسم بر اساس آنها ساخته شده بود و بدین ترتیب هم در مورد متون کانونی مدرنیسم و هم سنت مدرنیستی که در آن چنین آثاری به جایگاه ویژه دست یافته بودند، تجدید نظر کند. هدف چنین راهبردی ایجاد شرایطی برای تفسیر متون مدرن به روشی بیطرفانه یا بیمیانجی نبود؛ از آن جا که خوانش هر متنی در برابر زمینه و در میان محدودیتهای خاص ادبی و به طور گستردهتر، سنت فرهنگی انجام میشود، چنین کاری غیرممکن تلقی میشد. هدف نظریه ادبی پستمدرن این بود که در مقابل سنت مدرنیستی مورد قبول عام بایستد و راهی را برای گذار از این سنت و متون کانونی آن به خوانشهای پستمدرن جدید (که بههیچوجه کمتر مورد قبول نیستند) بگشاید.
خود ادبیات مدرن نیز در پاسخ به آنچه نقد جدید به مثابه فقدان بنیادین ــ نظم معنوی، سنت، ابداع ثابت، باور به مذهب و اسطوره ــ ناشی از جهان مدرن تجربه نمود، قد علم کرد. اثبات گرایی ادعاهای حقیقت زیبایی شناختی به نام راه حلهای علمی به مسائل وجودی فضا و زمان را به کنار گذاشتن تهدید میکرد. برای نقد مدرن، فقدان به وجود آمده توسط علم اثبات گرا به معنای این بود که دیگر نظام بیطرفی از حقایق در خارج از ادبیات وجود ندارد تا بتواند شعر و رمان و دیگر اشکال ادبی را توجیه کند یا مجاز بشمارد. بنابراین انواع پیشین تفسیر که به دنبال معنی ادبیات در شرایط «خارجی»(مانند نیات مؤلف یا زمینه اجتماعی که تولید ادبی در آن انجام شده و یا به آن ارجاع دارد) بودند، در مقابل راهبردی که خوانش معنا را مستقر در خود متون میدانست، تسلیم گردیدند. نقد جدید (شامل تقدیس ادبیات سطح بالای نمادین و بین المللی خود) بر اساس این ایده بنا شده بود که ساختارهای رسمی متون حقیقت معنای آنها را در خود دارد؛ اینکه تنها نقش نقد ادبی تمرکز بر توضیح این ساختارها و معانی جهانی است که بیان میکنند؛ همچنین اینکه دانشجوی ادبیات میتواند «بزرگی» آثار ادبی را مستقیما تجربه کند و نیازی به نظریه ادبی نیست. این خودمختاری زیباییشناختی اثر ادبی و نقد و خواننده، به مثابه تضمین نظم، نظام و یکپارچگی مطرح شد و در برابر آن چیزی قرار گرفت که تهدید بی نظمی و آشوب و تکه تکه شدن فهم میشد و جهان بیرون از ادبیات را توصیف میکرد.
در حالی که نظریه ادبی پستمدرن نسبت به «مخمصه» ادبیات و نقد مدرن حساسیت نشان میداد، «راه حل» رسمی ارائه شده توسط نقد جدید را نیز رد میکرد. بنابر گفتههای اسپانوس، ادبیات مدرن نتوانست اثبات گرایی را به چالشی جدی بکشد، «چرا که راهبرد رسمی تصدیق آمیز مدرنیسم نمادگرا یکی از بازگیریهای مذهبی- زیبایی شناختی از زمان اگزیستانسیال به همزمانی ابدی هنرِ ضروری بود». بدین ترتیب نقد جدید فقدان تجربه شده در خارج از ادبیات را با بازسازی جهانی و متعالی فضا و زمان در جهان ادبیات جبران کرد. سرخوردگی از برساختهای رسمی ادبیات مدرنیسم به ظهور نقدهایی مانند نقد اسپانوس منجر شد که نخست به دنبال کشف «آزمایش گشودگی»، «عنصر بازی» و «غیاب مرکز» در ادبیات بودند که توسط کانون مدرن به حاشیه رانده شده بودند، سپس در پی گشودن راهی برای خوانشهای جدید از کانون مدرن بوده و نهایتا برای تجدید نظر در خود فرایند تقدیس تلاش میکردند. به طور خلاصه تصور ادبیات پستمدرن شامل دوریگزینی از «راه حلهای نهایی» ــ این ایده که نهاد ادبیات، موزه آثار بزرگ است که به چیزی بیزمان در تجربه انسان ارجاع دارد ــ به سمت متون و راهبردهای خوانشی بود که همه این راه حلها را از بین میبرد.
پستمدرنیسم در خارج از علم اقتصاد
گذار به پستمدرنیسم در اقتصاد خصلت بسیار مشابهی با ادبیات دارد: این خصلت گرایشی خاص و مجموعهای از استراتژیها است که با محدودیتهای تحمیل شده توسط یک کانون مدرنیستی خاص و راهبردی نظری در این رشته تحریک شده و آنها را هدف سرنگونی قرار میدهند. با این حال، تحقیقات پستمدرن کنونی علم اقتصاد در زمینهای تعریف شده توسط نظریه عمومیتر پستمدرنیسم انجام میشوند ــ و با انتقاد از مدرنیسم متناظرند ــ که از زمان شروع گذار پستمدرن در ادبیات و گستره وسیعی از حوزهها و فعالیتهای دیگر بروز یافت.
بر اساس چنین کارهایی است که «شرایط» عمومیتر پستمدرن تشخیص داده شد. خود واژه پستمدرنیسم توسط نظریهپردازان و متخصصین معاصر دستکم به سه معنای متفاوت به کار میرود. گاهی اوقات پستمدرنیسم به شیوه جدیدی ارجاع دارد که میتواند با «رمزگذاری دوگانه» در معماری (مثلا در ساختمان AT&T فیلیپ جانسون در شهر نیویورک) یا هنر (عکاسی باربارا کروگر) یا بیشتر نوشتههای «ادبی» ژاک دریدا (مثل شیشه که شکل تفسیر متنی هگل، ژنه و مرز تغییر یابنده میان ادبیات و فلسفه است) مشهود گردد. پستمدرنیسم به دورهای بعد از مدرنیسم ارجاع دارد که با شکل خاصی از اقتصاد و نظام اجتماعی متناظر است (مانند جامعه پساصنعتی یا سرمایه داری متاخر). در حالی که این دو تعریف کارهای جالب و مهمی برانگیخته اند، تعریف سوم احتمالا برای درک ظرفیت بالقوه حال و آینده نفوذ پستمدرنیسم در علم اقتصاد مناسبتر به نظر میرسد: تشکیلاتی گفتمانی که به رابطهای متفاوت نسبت به مدرنیسم دلالت میکند و در کنار و درون خود مدرنیسم برخاسته است.
پستمدرنیسم در این معنای سوم نقطهای را مشخص میکند که در آن شماری پرسش و موضوع، مناظرات نظری و تحقیقات عینی با یکدیگر تلاقی مییابند. این گفتمانی است که در آن راهبردها و دیدگاههای ساختارشکنی و پساساختارگرایی، بهعلاوه آنچه اغلب به مثابه حساسیت پستمدرن (در ادبیات، معماری و فعالیتهای هنری) درک میشود، همگرا هستند. بدین ترتیب پستمدرنیسم میتواند به مثابه مجموعهای از گرایشات ــ برخی عمومیتر و برخی جزئی تر ــ تعریف شود که بر اساس آن اشکال متفاوت مدرنیسم در حال حاضر تعریف و به چالش کشیده میشوند. عناصر این شرایط پستمدرن میتواند در آثار متنوع شخصیتهایی مانند میشل فوکو، ژاک دریدا، لویی آلتوسر، ژاک لکان و ریچارد رورتی ردیابی شود. نفوذ به آثار این متفکران پستمدرن، روگردانی از انتخاب الگوهای حقیقت یکتا است که در تفکر مدرن یا در نقد ادبی جدید و علم اثبات گرا تجسم یافته است. چنین مدلهایی درگیر جستوجویی دشوار برای یک کلمه، یکپارچگی و ماهیتی یکتا (آن همچنان که فوکو میگوید، با اتفاق نظری فاجعه آمیز) هستند. در عوض پستمدرنها بر لغات، تنوع و تفاوت تمرکز میکنند و آنها را میستایند.
وظیفه ایجاد رابطه پستمدرن جدید با مدرنیسم، متفکران پستمدرن را واداشت تا ریشههای تفکر مدرن را تعیین کرده و معنای تکامل آن را در طول زمان بیابند. بسیاری از پیش فرضها و ایدههای اصلی مدرنیسم (از جمله غلبه خاص آن بر علم اقتصاد) میتواند در تصور «سوژه دکارتی» انسجام یابد؛ «من» یکتایی که در آگاهی کنترل کننده و غیرمجزا متمرکز شده و تنها از طریق فعالیت برساختی خود با جهان مرتبط میگردد. به این معنا، تفکر مدرن میتواند به مثابه سنتی دیرپا درک شود ــ از دکارت گرفته تا روشنگری و تا اشکال اخیرتر اقتصاد و ادبیات مدرن ــ که به تدریج در حال جایگزین کردن سوژه بشری خلاق هستند که ویژگیهایش به طور سنتی با سوژه الهی مرتبط بوده است.
پستمدرنیسم این تصور سوژه عقلانی خودمختار و ایدههای مرتبط با دانش به مثابه بازنمایی و به مثابه جدایی سخت گیرانه میان بلاغت و علم را به چالش کشید. خودمختاری و عقلانیتی که سوژه عقلانی مدرن را مشخص میکند در مقابل نقش ناخودآگاه در کنار تفکر آگاهانه، ظهور غیرعقلانی و ناعقلانی در مرکز عقلانیت و احتمال قواعد و قراردادهایی برای عقلانیت قرار میگیرد. نتیجه تمرکز پستمدرن بر ساختار اجتماعی تفکر به مثابه گفتمان، تمرکززدایی از سوژه (وجود سوژه-جایگاههای چندگانه یا «من»ها) و بهطور کلی این ایده است که سوژگی مقدم بر نظامهای زبان، قدرت و دیگر جنبههای زندگی اجتماعی نیست، بلکه ساخته آن است. متفکران پستمدرن در مورد ادراک دانش به مثابه بازنمایی و همراه با آن ایده اینکه رمزهای جهانی بازنمایی (مانند ریاضیات) وجود دارند، استدلال میکنند که ابژههای دانش همیشه از پیش تفسیر شده اند- و چنین ابژههایی از پیش ساخته شدهاند و بنابراین در گفتمانهای خاصی معنا میدهند. در نهایت، به چالش کشیدن مرز میان علم و بلاغت به معنی کنارهگیری از درک مدرن از علم به مثابه فرایندی به کلی منطقی (که برای مثال با منطق صوری اداره میشود) به نفع رویکردی است که معانی مازاد ساخته شده توسط استعارهها و دیگر «مواد» ادبی در متون «علمی» را به رسمیت میشناسد.
انتقاد به سوژه متمرکز و همراهی تصور دانش و علم، بخشی از چیزی است که لیوتار به آن «شکاکیت پستمدرن به فراروایت ها»یی (مانند حقیقت) میگوید که به مشروعیت بخشی به گفتمان-های علمی مدرن کمک کردند. او در مقابل چنین بزرگ روایتهایی، علاقه پستمدرنها به عدم تقارن ــ تفاوت بنیادین ــ بین روایتها را قرار میدهد. نمونهای از شرایط پستمدرن آن چیزی است که نهاد را مشخص میسازد و آن را از یک گفتوگو متمایز میسازد:
تفاوت گفتوگو با نهاد در این است که نهاد همیشه نیازمند محدودیتهای مکمل برای گزارههایش است تا در میان مرزهایش قابل قبول باشد. کارکرد این محدودیتها تصفیه کردن ظرفیتهای گفتمانی و وقفه انداختن در پیوندهای ممکن در شبکههای ارتباطی است: چیزهایی وجود دارند که نباید گفته شوند. همچنین برخی طبقات خاص از گزارهها رجحان دارند (گاهی اوقات تنها یکی از گزارهها) که غلبه آنها گفتمان نهادی خاص را مشخص میسازد: چیزهایی وجود دارند که باید گفته شوند و راههایی برای گفتن آنها وجود دارد.
در مقابل، گفتوگوها بازیهای زبانی مجادلهای اند که «بیشترین انعطاف پذیری سخن را تشویق میکنند».
گذار به پستمدرنیسم در میان اقتصاددانان درجهای را نشان میدهد که نهاد علم اقتصاد، هرچند تنها اخیرا، به چنین گفتوگوهایی دست مییابد.
پستمدرنیسم از داخل علم اقتصاد
پستمدرنیسم بازسازی علم اقتصاد را آغاز کرد: ابتدا با انتقاد از جایگاههای معرفتشناسی مدرنیستی و در کل با انتقاد از روش صحبت کردن و نوشتن اقتصاددانان در مورد کاری که انجام میدهند؛ سپس با به چالش کشیدن محتوای علم اقتصاد و روش خاصی که اقتصاددانان مدرن با مسائلی مانند تعادل، عدم قطعیت یا عقلانیت مواجه میشوند. در واقع ظهور پستمدرنیسم دوگانه غالب میان فعالیت در علم اقتصاد و نوشتن و صحبت کردن در مورد فعالیت در علم اقتصاد (که معمولا منتسب به قلمرو مهجور روششناسی و تاریخ اندیشه است) را به چالش کشید. به این معنا علم اقتصاد میتواند بیشتر شبیه شعر مدرن شود که در آن تفسیر خودآگاهی از شعرسرایی و نوشتن در مورد شعر وجود دارد.
کتابهای عواقب بلاغتی اقتصادی و علم اقتصاد به مثابه گفتمان، ظهور گفتوگوهای جدید در مورد ماهیت علم اقتصاد را گواهی میدهند. بسیاری از مطالب این دو کتاب بر جنبههای گفتمان علم اقتصاد تمرکز میکنند که اقتصاد مدرن در مورد آنها خاموش است ــ »مازاد»هایی که مدرنیسم سرکوب میکند ــ، اما در رویکرد پستمدرنیسم برجستگی مییابد. بدین ترتیب، برای مثال، بحث ادعاهای حقیقت مطلق علم اقتصاد (و روش صحیح برای ایجاد چنین ادعاهایی) به نفع رویکردی تحلیلی از زبانهای چندگانه، استعارهها و راهبردهای متقاعدسازی استفاده شده توسط اقتصاددانان معاصر، تسلیم شده است. این تمرکز بر «متون» اقتصادی تلاشهای دیگران برای خواندن متون انسانشناسی، روانکاوی و زیستشناسی را پیوند زده است. توجه شایع به متون علم در جای خود، بر مبنای انتقاد پستمدرن از ماهیت بنیادی معرفتشناسیهای (دکارتی یا «آینه طبیعت») مدرن حاصل شده است. پستمدرنیسم مفاهیم همه چنین نظریههای دانشی را به چالش میکشد: «اثبات»، «واقعیتهای سبکوار» و غیره، دیگر توضیحاتی عمیق از ادعاهای دانش نظریههای اقتصادی ارائه نمیکنند. در عوض آنها به چیزی تبدیل میشوند که باید توضیح داده شود. توضیح اینکه دانشهای اقتصادی چگونه تولید شدهاند با خواندن متون اقتصادی آغاز شد.
تصویر جایگزینی که پدید میآید از ساختارشکنی متون اقتصادی آموزنده است. احتمالا شناختهشدهترین نمونه از اینکه اقتصاد چگونه از طریق زبان متنی خود «کار میکند»، تمرکز دونالد مک کلاسکی بر بلاغتی علم اقتصاد و به خصوص تحلیل او از اصطلاحات استفاده شده توسط موث و استعارههای مرسوم اقتصادی جهت قانع کردن دیگر اقتصاددانان در صحت استدلالهایش است. دیگران نیز این توالی را دنبال کردهاند. برای مثال، ویلیام میلبرگ، آرجو کلامر و جین روزتی، ابعاد مجازی زبان استفاده شده توسط اقتصاددانان را در مقالهها و کتابهایشان مورد تحقیق قرار داده اند. در هر مورد، اقتصاددانان با وجود حمایت از مفهوم اثباتگرای معانی واقعی و روند منطقی، گویا به میدان نبرد راهبردهای متنی ورود کردهاند که برای تولید «اثبات»ها و «واقعیت»های دانشهای اقتصادی خودشان و اقناع دیگران در ضرورت پذیرش چنین دانشهایی آمیخته شدهاند. تأکید پستمدرنها بر ماهیت گفتمانی «حقایق» اقتصادی به معنی این است که دانشهای تولید شده توسط اقتصاددانان (به مانند توضیحات مدرن و معمول آنها از چگونگی برخاستن آن دانشها) به مثابه سلسلهای از داستانهای کوتاه تغییر ماهیت داده اند- نه به این معنی که درست نیستند، بلکه به این معنا که هر کدام از این دانشها یکی از میان دانشهای موجود بسیار دیگر است که در گفتمان خاصی تولید شدهاند. این گراماتولوژی ارجاع دادن به جهانی خارج از گفتمان را تا اندازهای انکار نمیکند که «خط مرزی لازم میان متن و آنچه فراسوی آن به عنوان امر حقیقی وجود دارد را پیچیده سازد».
جایگاه داستانی دانش اقتصادی به تحقیقات جایگزین از شرایطی منتقل میشود که تحت این شرایط معانی بهگونهای گفتمانی تولید میشوند. بهطور خاص، ساختارشکنی پستمدرن متون اقتصادی با هدف تولید یک بررسی «صحیح تر» از فعالیتهای اقتصاددانان انجام نمیپذیرد. این در بحث برونو لاتور و استیو وولگار از تحلیل خود آنها از برساخت واقعیتهای علمی مشهود است:
بررسی ما از برساخت واقعیت در آزمایشگاه زیست شناسی نه برتر و نه دونپایهتر از آن بررسیهایی است که توسط خود دانشمندان انجام میشود. به این دلیل برتر نیست که ما ادعایی نکردیم که دسترسی بهتری به «واقعیت» داریم و ادعا نمیکنیم که قادر به فرار از توصیف خود از فعالیت علمی هستیم: ساختن نظم از دل بی نظمی بدون باقی گذاشتن هر گونه پلی برای برگشت به نظم پیشین. به معنایی بنیادین، بررسی ما چیزی بیش از یک داستان نیست. اما باعث نمیشود که دونپایهتر از فعالیت اعضای آزمایشگاه باشد: آنها نیز مشغول برساختن بررسیهایی جنجالی پر از منابع معتبراند، آن هم به طرقی که قبلا نیز متقاعدکننده بوده است و در حالی که دیگران نیز به مثابه داده یا چیزی از واقعیت با آنها در برساخت خودشان از واقعیت همکاری میکنند.
تحلیلهای پستمدرن متون اقتصادی وارد میدان جنجالی گفتوگو میان اقتصاددانان شد و آن را تغییر داد. به چالش کشیدن ادعاهای مدرن علم اقتصاد توسط پستمدرنها به نظریههای دانش و اشکال ارائه ختم نشد: این چالش محتوای نظریههای اقتصادی را نیز دربرگرفت. یکی از کارهای انجام شده در این مسیر معنی بخشیدن به تفاوتهای غیرقابل تقلیل میان نظریههای اقتصادی در قالبی است که از دوگانه علم و غیرعلم فراتر میرود، از دوگانهای که برای قابل قیاس ساختن همه ادعاهای دانش طراحی شده است. مطالب ریچارد وولف و استفان رسنیک یکی از چنین نمونههایی است. در ادامه کار آلتوسر، آنها تمایزی از جایگاههای مارکسی در معرفتشناسی و روششناسی را مشخص میکنند که بسیار به عدم پذیرش همه اشکال «مرکزگرایی» توسط پستمدرنها نزدیک است. آنها همچنین به تفاوتهای میان نظریههای مارکسیستی و نئوکلاسیک/کینزی توجه میکنند. از دید آنان مفاهیم و گزارههای متفاوت نظریههای اقتصادی بر مبنای وجود نظریههای متفاوت دانش، «نقاط ورود» متفاوت و تصورات علت و معلولی مختلف است. بدین ترتیب هیچ روند جهانی یا راهی طبیعی در علم اقتصاد وجود ندارد. در عوض، هرچند ممکن است تماس و کنش متقابلی میان نظریههای اقتصادی وجود داشته باشد (و معمولا هم وجود دارد)، همان طور که در نتیجه همه آنها تغییر میکنند، وجود موضوعات گفتمانی و راهبردهای چنین نظریه هایی ــ این واقعیت که آنها واقعا «حقایق» اقتصادی متفاوتی میسازند ــ به معنی این است که رشته اقتصاد به نحو غیرقابل تقلیلی با تکثر دانشهای متعارض تعریف شده است.
محتوای علم اقتصاد نیز از به کارگیری مفاهیم خاص متأثر شده است. بنابر گفتههای جک آماریلیو، تصورات و برخوردهای متفاوت از عدم قطعیت در اقتصاد نئوکلاسیک/کینزی نقطهای را نشان میدهد که از زمان جلب توجه این لغت در دهه ۱۹۲۰، هم رویکرد مدرن و هم رویکرد پستمدرن حول آن دور میزنند. از یک سو عدم قطعیت به نحوی مستمر تصور سوژه دکارتی را به تضعیف کردن و به این ترتیب به رها کردن شرایط پستمدرن در علم اقتصاد تهدید مینمود. اقتصاددانان پساکینزی، دستکم در زمینه عدم قطعیت، احتمالا بیشترین حساسیت را نسبت به این لحظات پستمدرن داشتهاند. از سوی دیگر، اقتصاددانان برای پرهیز از پیامدهای «پوچ گرایانه»تر پستمدرن از عدم قطعیت و بازگرداندن آن به شکل قطعیت احتمالی و انتظارات منطقی بسیار تلاش کردهاند. استدلال آماریلیو این است که تنها وقتی غلبه تصورات مدرن از سوژگی و عقلانیت بر اقتصاد رخت بربندند، جنبههای پستمدرنتر تصوراتی مانند عدم قطعیت، آزادی بیشتر برای عملکرد خواهند داشت.
شرایط پستمدرن ناشی از عدم قطعیت، بقیه مفاهیم و روشهای کلیدی در علم اقتصاد را به انهدام تهدید کرده است. مناظرات مهمی در زمانها و مکانهای متفاوت بر سر چنین مسائل گوناگونی چون کمیابی، تعادل، زمان و رابطه میان ارزشها و علم و نقش ریاضیات درگرفته است. در حالی که پیامدهای پستمدرن تلقیهای اقتصاددانان (و غیراقتصاددانان) از این مسائل همچنان مورد بررسی قرار میگیرند، میتوان انتظار داشت که گفتمانهایی که در آن، چنین مسائلی معنا مییابند، با عبور علم اقتصاد از مرز میان مدرنیسم و پستمدرنیسم تغییر یابند.
مطالب جدید پستمدرن در علم اقتصاد
ظهور رابطهای جدید و پستمدرن با مدرنیسم در دیگر مشارکتها با این سمپوزیوم نیز مشهود است. هر جستاری (گاهی به صورت صریح و کمتر به گونهای ضمنی) محدودیتهای رویکردهای مدرن به علم اقتصاد و همچنین زمینههای نظری جدید را مشخص میکند که گذار به پستمدرنیسم راه آنها را در علم اقتصاد گشوده است.
وارن ساموئلز وضعیت کنونی در علم اقتصاد را مستقیما در مرز میان مدرنیسم سنتی (به خصوص پوزیتیویسم) نظریههای دانش و پیامدهای پستمدرن گذار به تحلیل گفتمان قرار میدهد. تا این زمان، در میان اقتصاددانان (یا میان دیگر دانشمندان اجتماعی و طبیعی در این موضوع) و در خصوص شرایط تضمین کننده آنچه ساموئلز میل متداول به «اطمینان، اگر نه دانش مطلق» مینامد، هیچ اتفاق نظری وجود ندارد. با این حال، مناظره میان نظریههای جایگزین دانش/گفتمان را نمیتوان به سادگی نادیده گرفت یا انکار کرد. این چیزی است که ضرورت بیشتری دارد، چرا که تصمیمهای گرفته شده پیامدهای سیاسی مهمی هم برای فعالیت علم اقتصاد و هم برای تأثیرات رویکردهای مختلف به علم اقتصاد در جامعه بزرگتر دارد. ساموئلز پیامدهای پستمدرن استفاده از تحلیل گفتمان برای نحوهای که اقتصاددانان فکر میکنند و در مورد کارشان مینویسند را در میان چنین شرایطی روشن میکند: معنا هم محصول نظریه رسمی و هم بازتاب انتظارات، ترسها و/یا خواستها است؛ علم اقتصاد مجموعهای از حالات گفتمانی و داستانی، شامل استعارههای «ابهام عدم قطعیت» است؛ اقتصاد محصولی مصنوعی است که بنا بر نظریههای متفاوت به شکلی اجتماعی «(باز) برساخته» شده است. این عناصر، جستوجوی مدرنیسم به دنبال روشهای جهانی و دانشهای قابل مقایسه در اقتصاد را به چالش میکشد. در حالی که ساموئلز نگرشی عجیب و غریب و جنجالی نسبت به مواضع مختلف در مناظره پیش رو دارد، ترجیح بیان شده خود او برای «ابهام و گشودگی» به وضوح تمایل او به دوری-گزینی از راهبردهای بسته مدرن و نزدیک شدن به موضع پستمدرن لیوتار از گفتوگوی باز را نشان میدهد.
یکی از مسائلی که برای سلطه آزادتر گذار پستمدرن در اقتصاد باید مورد توجه قرار گیرد، چگونگی شکل گیری دقیق کانون مدرن در علم اقتصاد است. همانند ادبیات، کانون تعیین میکند که چه چیزی میتوان گفت و چه چیزی نمیتوان گفت ــ پیش از این گفته شد که با مشخص کردن چه درجهای از اهمیت. ای. روی واینتراب بر مقاله پیمایشی به مثابه یکی از سازوکارهای کلیدی تمرکز میکند که به موجب آن کانونی بیزمان و منظم از دل بی نظمی تحقیق در حال اجرا بیرون میآید. بدین طریق مقاله پیمایشی آن چیزی را تغییر میدهد که از دور در حال مشاهده است: این نوع مقاله با در نظر گرفتن مطالب خاص و در توالی ویژه بر اساس تفسیری مخصوص و غفلت از بقیه مطالب، زمینه نظری در حال بررسی را تعریف و بدین ترتیب میسازد. بنابراین، جستار نگیشی، تحلیل ثبات (و مخالفت دوگانه همراه با ثبات/بیثباتی) را با جابهجا کردن حالات قبلی تحلیل انجام داده است. بحث واینتراب نمونهای است از اینکه از دیدگاهی پستمدرن، چگونه تاریخ علم اقتصاد (و همچنین آنچه اقتصاددانان در هر زمانی به مثابه موضوع اقتصادی «میبینند») کشف نگردیده، بلکه تولید شده است.
رویکرد پستمدرن به گفتمان بر نقش مهم استعارهها، نه تنها در آموزش دادن و ارتباطات، بلکه همچنین در برساخت محتوای شناختی نظریهها تأکید میکند. دیوید الرمن به اهمیت دو استعاره مشترک برای شرکت در اقتصاد نئوکلاسیک اشاره میکند: سهام توزیعی و سلسله قراردادها (که هر کدام به نوبه خود، به استعاره جمعآوری بدهیها مرتبط اند). در هر دو مورد، دریافتی پدیدار میشود که در آن تقارن و برابری بنیادینی میان متقاضیان مختلف درآمد شرکت وجود دارد. هر کدام از این استعارهها توسط استعاره سومی ــ به نام مسئولیت اقتصادی ــ تکمیل شدهاند تا نظریه توزیع بهره وری حاشیهای را ایجاد کنند. با این حال، استعاره مسئولیت، مانند همه استعارهها، معانی چندگانه و بیثبات دارد. بدین ترتیب الرمن میتواند همان استعاره را به معنایی کاملا متفاوت برداشت کند که بنابر آن کار تنها عامل مسئول و حقوق مالکیت سرمایه داری اساسا متقارن تلقی میگردند. از این دیدگاه، علم اقتصاد میدان نبرد استعاره های ــ و معانی استعارهای ــ متفاوت و متخاصم است که عواقب مهمی برای چگونه دیدن و توجیه کردن (یا توجیه نکردن) ساختارهای موجود واقعیت اقتصادی در پی دارد.
استفاده از ریاضیات در اقتصاد نیز کمتر از دیگر زبانهای غیرریاضیاتی، استعارهای نیست. اتخاذ مجموعهای جدید از استعارههای ریاضیاتی، برای مثال در تصور اقتصاددانان از ارزش، توانایی بالقوه ایجاد نظریهای جدید از ارزش را دارد. این روش، دستکم از دیدگاهی پستمدرن، مزیت مواجهه با ارزش به مثابه مفهومی برساخته در گفتمان را دارد، تا چیزی (مثل ماده یا عرصه) که در «بیرون» وجود داشته و کمابیش در یک مدل نظری بازنمایی شده است. مطالب فیلیپ میرووسکی که بر اساس نقدهای قبلی او از نظریه نئوکلاسیک به مثابه بسط فیزیک قرن نوزدهم ارائه شده است، در این جا شامل ساخت نظریهای جایگزین از ارزش میشود که از صورتگرایی پیشنهاد شده توسط چهار ناحیه ریاضیات استفاده میکند و اینها عموما در فیزیک یافت نمیشوند. نتیجه تصور نهادی جدیدی از قیمتها است که در آن عاملان فردی میتوانند عواقب رفتار معاملهای خود را در سرشت عددی قیمت-ها «بخوانند» که خودشان ساخته شده توسط نهادهای اجتماعی درک میشوند.
مسیرهای پستمدرن جدید در علم اقتصاد
مرزهای جدیدی در اجتماع اقتصاددانان کشیده شدهاند که ظهور رابطهای دیگر با مدرنیسم را نشان می-دهند؛ مدرنیسمی که برای مدتی طولانی بر علم اقتصاد غلبه داشت. با برآمدن این رابطه پستمدرن، ظهور اختلافات جدید و سؤالاتی درباره اقتصاد مواجه شدیم؛ مانند:
• آیا تصور استدلال علمی در اقتصاد میتواند ابعاد بلاغتیی و مجازی گفتمان را در بر بگیرد؟ در این صورت نقش مدلهای ریاضیاتی، منطق صوری و دیگر حالات رسمی متقاعدسازی چیست؟
• اگر رشته اقتصاد شامل گفتمانها و نظریههای ناسازگار گردد، چه چیزی از آن باقی خواهد ماند؟ شرایط گفتوگو میان اقتصاددانان و رابطه بین اقتصاد با دیگر حوزههای تفکر بشری، از جمله ادبیات چیست؟
• آیا اقتصاد مسئولیتی برای در نظر گرفتن اثرات امر عقلانی و ناعقلانی ــ اقتصاد خواستها، میل به قدرت ــ بر عقلانیت دارد؟ در مورد ساخت گفتمانی عقلانیت، «ارواح حیوانی» و انتظارات چطور؟ آیا در اقتصاد جایی برای سوژه غیرمتمرکز وجود دارد؟
• آیا اقتصاد میتواند بار زمان را بکشد؟ آیا ممکن است که اختلافات برجسته دوگانهای مانند تعادل/عدم تعادل را یکسو نهاد و تحلیل اقتصادی را به خارج از تعادل منتقل کرد؟
• نهایتا، رابطه بین نظریههای اقتصادی و سیاست چیست؟ آیا تفاوتهای سیاسی صرفا تابع محتوا یا دستورالعملهای سیاسی نظریههای متفاوت است یا اشکالی که اقتصاددانان در آن کار میکنند ــ مثل آموزش دادن و نوشتن ــ نیز تأثیراتی بر مشروعیت اقتدار در خارج از علم اقتصاد دارد؟
چنین پرسشهایی برای سرنوشت اقتصاد در شرایط پستمدرن مرکزیت دارند.
منبع:
Journal of Post Keynesian Economics, Vol. 13, No. 4 (Summer, 1991), pp. 495-510